خانوم حشری دوران بچگی‌

خانوم حشری دوران بچگی‌
خانوم حشری دوران بچگی‌

من مهدي هستم و ٢٥ سالمه. داستانی رو که میخوام براتون بگم مربوط میشه به دوران دبستان من. مدرسه ای که من میرفتم اون موقع ها نمونه مردمی بود و بچه های قدیمی یادشون هست. یه رفیق هم داشتم که همسایه ما بودن و 3 تا خونه اونورتر از ما زندگی میکردن که اسمش امير هست. ما از اول دبستان با هم بودیم و کلا با هم بزرگ شدیم و الان هم با هم عین داداش میمونیم.
مامان یکی از همکلاسیامون یه خانمی بود که بود که خیلی آرایش میکرد. اون موقع ما کلاس پنجم بودیم و پرهام ، پسر اون خانوم سال پیش به مدرسه ما اومده بود تا اینکه اون سال با من و امير افتاد تو یه کلاس. اون سال بچه شر ها افتاده بودن تو کلاس ما و اولین سالی بود که بعضی از مدارس نمونه مردمی به صورت آزمایشی فقط 1 شیفت داشت و اونم صبح بود. خلاصه این خانوم هر روز میومد و پرهام رو می آورد مدرسه و ظهر هم میومد دنبالش. خوب اون موقع ها خیلی بزک کردن و اداهای اونوری باب نبود و مامان پرهام دقیقا همینجوری بود. یه خانوم لاغر و با قد نسبتا بلند. خیلی واسه بقیه مامانایی که میومدن دنبال بچه هاشون کلاس میزاشت و یه جوری بزک کردن رو بین مامانا بعدها باب کرد.
من و امير خودمون می رفتیم خونه و خونه هامون تا مدرسه 4 یا 5 تا کوچه فاصله داشت. ما هر روز موقع رفتن وای می سادیم و ادا و اتفارای مامان پرهام رو که بعد ها کاشف بعمل اومد که اسمش فرزانه است رو نگاه میکردیم و همیشه فکر میکردیم خیلی آدم با کلاسیه. تقریبا توی آذر ماه بود که بچه ها رو مامان پرهام اسم گذاشتن و بهش می گفتن خانم خارجی. خود پرهام هم خیلی حال میکرد و میگفت حال کنین مامانم عین خارجیاس و دلتون بسوزه.

اون موقع ما بعدازظهرها میرفتیم کلاس زبان. خدا لعنت کنه کسی رو که اینو انداخت تو مغز مامانه من. و خلاصه مامان من گذاشت پشتش که باید بری کلاس زبان و مامان امير هم افتاد تو دور. تابستونمون رو بگا دادن و متاسفانه پاییز هم همینطور. لذا ما بعدازظهرها به اتفاق امير و به صورت پیاده به کلاس زبان میرفتیم. راهمون هم از جلوی مدرسه نبود چون راه دورتر میشد اگه میخواستیم از خیابون مدرسه بریم. یه روز زنگ آخر نقاشی داشتیم و بچه ها یکی از دفترهای امير رو دست رشته کردن. خلاصه تو اون هیرو ویر زنگ خورد و ما هم که عشق زنگ تیز اومدیم خونه. بعدازظهر که کلاس زبان داشتیم امير زودتر اومد دمه خونمون که با هم بریم گفت دفترش تو مدرسه جا مونده ، فکر کنم اون روز پنجشنبه بود یا یه روزی بود که فرداش به مناسبتی تعطیل بود. لذا ما ابتدا به سمت مدرسه راه افتادیم. پشت مدرسه ما یه کوچه بن بست و باریکی بود که فقط 1 نفر از اون رد میشد و فقط یه دره کوچک توش بود که اونم ماله مدرسه ما بود. (معمولا بچه ها بعد مدرسه میرفتن تو اون کوچه و دعوا میکردن.) تازه اینکه هیچکس ندیده بود که این در باز بشه و همه فکر میکردن که اون در همیشه قفل و باز نمیشه.
ما اومدیم به طرف مدرسه و از سر اون کوچه باید رد می شدیم و مدرسه رو دور می زدیم تا به در اصلی برسیم. که یهو دیدیم ای دل غافل مامان پرهام (خانم خارجی) پشت اون در وایساده و داره در میزنه. من اومدم داد بزن بگم که این در باز نمیشه که یهو در باز شد و خانم خارجی رفت تو. امير گفت فامیله آقا راشده؟ (راشد سرایدار مدرسه بود که زنش دو شیفت تو یه مدرسه دخترونه کار میکرد. رشتی بودن و همیشه بو سیگار شدید می داد و سیبیلای کیری داشت و یه شکم گنده اما چاق نبود فقط شیکمش گنده بود که بچه میگفتن حامله س. و بچه هم نداشتن.) گفتم نه ، فکر کنم آمار بچه ها رو به مدیر میده. یهو امير دوید طرف در. دویدم دنبالش که بگم کودن در نزنی. دیدم خوابید کفه زمین و از زیر در نگاه کرد. بلند شد . اومد سرکوچه گفت رفت تو خونه راشد. آخه در خونه راشد کنار این دره بود. خلاصه ما تیز رفتیم کلاس زبان و برگشتنه رفتیم در مدرسه و راشد در و باز کرد و حمید رفت دفترش رو برداشت و اومد. تو راه کلی با حمید فکر کردیم که آخه خانوم خارجی با راشد چیکار داشته. گفتیم اگه میخواست آمار بچه ها رو بده که خوب از در بزرگه می رفت و آمار رو به مدیر میداد. به نتیجه نرسیدیم. به کسی هم راجع به این قضیه چیزی نگفتیم. از اون به بعد همیشه زودتر راه می افتادیم و از راه مدرسه می رفتیم کلاس زبان تا شاید 2باره خانوم خارجی رو ببینیم. بعد چند وقت دوباره خانوم خارجی رو دیدیم که داره می ره تو کوچه مدرسه. تا اونجایی که میتونستیم تند دویدیم. خب اون رفته بود تو. امير بهم گفت میای بریم تو مدرسه؟ گفتم احمق درای مدرسه بستس نکنه میخوای در بزنی؟ گفت نه از روی دیوار. خلاصه بعد از یه خورده بگو مگو با امير تصمیم گرفتیم بریم تو. خوب من چاق بودم و قرار این شد که امير کمک کنه من برم رو دیوار بعد من اونو بکشم بالا. هر کاری کردیم دیدیم امير شونه هاش تحمل وزن منو نداره. دویدیم به طرف میوه فروشی که نزدیک مدرسه بود چند تا جعبه میوه اوردیم و هر دوتامون راحت رفتیم رو دیوار. از روی دیوار دیدیم ای بابا ماشین مدیرمون که یه پژو آخوندی زرد تخمی بود تو حیاط پارکه. امير گفت بیا برگردیم گفتم من با این همه بدبختی اومدم حالا برگردم؟ تو اگه میخوای برگرد.
خلاصه داستان شد که حالا چجوری بیایم پایین. رفتیم و از دیوار آویزون شدیم که پامون رو بزاریم رو پشتی نیمکت های کنار حیاط. خلاصه من با اون وزنم پریدم و خدا رو شکر موفق شدم. امير خیلی ترسیده بود و گفت من نمیام. خلاصه من رو نیکت وایسادم و کمک امير کردم که بیاد پایین. رفتیم پشت پنجره خونه راشد که یهو امير گفت مهدي مدیر (که از بردن نامش جدا خودداری میکنم) داره میاد. ریدیم تو خودمون از پله ها که میومد پایین بدتر از من چاق بود و صدای پاهاش خیلی تابلو میومد و ندیده میتونستیم بگیم که مدیره. تیز دویدیم رفتیم پشت سطل آشغال ها (جایی که همیشه قایم موشک بازی میکردیم.) قایم شدیم دیدیم بله آقای مدیر داره میره سمت خونه راشد در و باز کرد و رفت تو. از پشت سطل ها اومدیم بیرون به امير گفتم داره آمار بچه ها رو میده گفت آره. فردا باید پرهام رو حسابی بزنیم. که یهو باز خودم گفتم پس چرا نمیره تو دفترش بهش بگه. که امير گفت نمیدونم. امير گفت بیا بریم پشت پنجره گوش بدیم ببینیم چی میگه. (شیشه های خونه راشد از این مشبک ها بود و پشتشم خوش سلیقه بودن پرده آبی نفتی زده بودن. که مثلا کسی از بچه ها تو خونش رو نبینه) گوشمون رو چسبوندیم یهو صدای خنده بلند مدیر رو شنیدیم. بعد یه صدای ضعیفی از خانم خارجی که اصلا نفهمیدیم چی میگه. دست امير رو گرفتم اومدیم این طرف تر. بهش گفتم از پشت شیشه اتاقشون بریم گوش کنیم ( آخه اونجا پنجره آشپزخونشون بود.) رفتیم و از اونجا گوش کردیم. شنیده ها زیاد بود اما اونایی که یادمه اینا بودن که: آی یواش. یه خورده صدای اه و ناله و از اینجور چیزا. امير گفت کلاس دیر شد بیا بریم که در مدرسه رو آروم باز کردیم و اومدیم جعبه ها رو هم انداختیم تو باغچه و رفتیم. تو راه امير کلید کرده بود که نکنه داشتن میکشتنش یا میزدنش. گفتم شاید. خلاصه جفتمون خوفناک اومدیم خونه.
فرداش تو مدرسه کلی راجع به اون قضیه با هم حرف زدیم. موقع تعطیل شدن خانوم خارجی رو دیدیم که اومده دنباله پرهام. به امير گفتم دیدی ، نه کشتنش نه کتکش زدن. آخه واسه چی باید بزننش. امير گفت مگه نشنیدی داشت ناله میکرد. خلاصه ما هم طبق معمول از همون راه می رفتیم کلاس زبان اما دیگه خانوم خارجی رو ندیدیم. خلاصه تصمیم گرفتیم از پرهام استفاده کنیم. به پرهام گفتیم که پرهام جان هر وقت مامانت خونه نبود به ما تلفن بزن که من و امير فیلم های سگا مون رو بیاریم با هم بازی کنیم. پرهام بچه ساده ای بود و یه خواهر هم داشت که اول راهنمایی بود و پرهام خیلی از بازی کردنش با سگا تعریف میکرد. خلاصه مشکلی هم با خواهرش نداشتیم. یه بار پرهام به من زنگ زد و گفت که مامانش رفته خونه خاله اش و بیاین که بازی کنیم. اون روز ما کلاس زبان نداشتیم اما فرصت غنیمت بود به امير زنگ زدم و گفتم مامانت رو راضی کن که بریم فوتبال با هزار بدبختی مامانامون راضی شدن.خلاصه با لباس فوتبال اومدیم بیرون. آهان راستی به پرهام هم مجدد تلفن زدم و گفتم که مامانم نمیزاره. واسه دفعه بعد راضیش میکنم. خلاصه با امير به طرفه مدرسه رفتیم و از میوه فروشی چندتا جعبه ورداشتیم و خلاصه رفتیم تو مدرسه. بازم ماشین مدیر و اون صداها. به حمید گفتم باید تو خونشون رو ببینیم. گفت نمیشه. که چشمش به هواکشی که رو بالای پنجره آشپزخونه بودافتاد و به اون اشاره کرد. اون هواکش معمولا خاموش بود و اون روز هم همینطور. حالا داستان این بود که چجوری از اون بالا نگاهکنیم تو خونه رو. دیدیم راه نداره بیخیال شدیم.
یه چند روز گذشت و پرهام باز تلفن کرد و ما هم تصمیم گرفتیم که بریم حداقلی یه بازی بکنیم. باز هم به بهونه فوتبال رفتیم خونه پرهام اینا که زیاد دور نبود. پرهام گفت چرا با لباس فوتبال اومدین گفتیم به مامانامون گفتیم میریم فوتبال. خلاصه تو خونشون چشممون به عکش عروسی خانم خارجی و شوهرش افتاد. که خیلی هم لاغر بود. به پرهام گفتیم این عکس قدیمیه عکش جدید مامان و بابات رو نداری؟ بردمون تو اتاق خوابشون و یه عکس نشونمون داد که بابا و مامانش همدیگرو بغل کرده بودن. تو اون عکس یادمه چاک سینه مامانش معلوم بود. خلاصه اومدیم خونه. فرداش تو مدرسه امير بهم گفت باید بریم تو خونه راشد گفتم خره نمیشه که کلید نداریم بعدشم راشد میفهمه. گفت احمق وقتی کسی بچه ها مدرسه نیستن که راشد در خونش رو قفل نمیکنه. دیدم راست میگه. بهش گفتم آخه جلو راشد که نمیتونیم بریم تو. گفت وقتی نیست میریم. به پرهام گفتیم که از این به بعد زود تر از اینکه مامانت بره به ما زنگ بزن که ما تا مامانت از خونتون اومد بیرون بیایم تو و بیش تر بازی کنیم.
یه روز که ما کلاس زبان داشتیم پرهام گفت امروز صبح از مامانم پرسیدم گفت امروز میره خونه خالم. من و امير هم زنگ های تفریح پشت دره خونه راشد وایمیسادیم تا اگه یه وقت رفت تو خونه بتونیم تو خونش رو ببینیم اما نشد.خلاصه اومدیم خونه و ساعت 5 یا 6 یادم نیست دقیق ما کلاس زبان داشتیم و قرار بود زودتر بریم تو مدرسه که بتونیم بریم تو خونه راشد.1 ساعتی زودتر از قبل به بهونه اینکه زودتر میریم که با بچه های کلاس زبان روزنامه ورزشی بخونیم زدیم بیرون. بازم به روش قبل رفتیم تو مدرسه.(البته این بار چیزی نمونده بود پای من پیچ بخوره نمیدونم شایدم دفعه قبل اینجوری شد.) رفتیم و پشت سطل آشغال ها ماشین مدیر هم اونجا بود. دیدیم راشد از پله های مدرسه اومد پایین و رفت تو خونش. حیف شد چون راشد خونه نبود ولی ما که نمیدونستیم تو یا بیرون. خلاصه راشد اومد بیرون امير گفت بریم تو. (اینو بگم که خونه راشد از بیرون هم دستگیره داشت واسه همین موقعی که بچه ها بودن در رو قفل میکرد.) راشد دوباره رفت بالا. رفتیم تو خونه راشد. خونش هم مثل خودش بوگند میداد.دنباله یه جا می گشتیم قایم بشیم. امير گفت بریم پشت میز تلویزیون و از سوراخی که سیم ها میان تو میز نگاه میکنیم تازه شیشه اش هم سیاهه (مظورش دودی بود) گفتم باشه. آخه میزش تو سه کنج دیوار بود. خلاصه رفتیم و قایم شدیم. راستی راشد هم یه تشک و بالش انداخته بود وسط اتاقش. گفتیم نکنه خانوم خارجی نیاد و راشد هم میخواد بخوابه. تو این فکرا بودیم که صدای در زدن اومد. راشد با اون دمپایی هاش که شلپ شلپ صدا می کرد اومد و رفت در کوچک رو باز کرد. یهو در خونه راشد باز شد و دیدم خانوم خارجی با راشد اومد تو. راشد همینجوری دست میکشید رو بدن خانوم خارجی و خانوم خارجی میگفت بزار برسم بعد شروع کن. یهو دیدیم راشد شروع کرد به لیس زدن لبای خانوم خارجی. اه با اون سیبیلاش بیچاره خانم خارجی. خلاصه خانم خارجی خودش رو از راشد کند و گفت برو بگو …..(مدیر منظورمه) زودتر بیاد. راشد تیز رفت و خانم خارجی هم زیر لب یه خورده بهش فحش داد.من و امير از حسابی کف کرده بودیم. خانم خارجی تکیه داد به پشتی و نشست. مدیر و راشد اومدن. مدیر هم با آغوش باز پرید تو بغله خانم خارجی و خلاصه خوابید روش. که یهو دیدیم ای بابا راشد داره لخت میشه. راشد به مدیر گفت آقا تا شما لخت بشی بزار من گرمش کنم که مدیر بلند شد و البسه شروع کرد به کندن. راشد با یه کیر کلفت شروع کرد خانم خارجی رو لخت کردن و خانم خارجی هم میگفت یواش لباسامو پاره کردی. خانم خارجی رو لخت کرد. انصافا هیکلش عالی بود. سینه هاش نه کوچیک بودن نه بزرگ. خلاصه راشد شروع کرد به خوردن سینه هاش و حالا نخور کی بخور. مدیر که لخت شده بود گفت بزار من با فرزانه جون بریم تو بهشت من کار دارم زود میخوام برم. که راشد از روش بلند شد. مدیر چاق افتاد رو خانم خارجی و حالا نکن کی بکن. بیچاره خانم خارجی اون وزن رو داشت تحمل میکرد. که مدیر به راشد گفت چند وقت پیشا تو ماهواره دیدم یه حوری دو نفر رو جواب میداد. راشد گفت آقا منم شنیدم که اینجوری خیلی کیف میده. مدیر از رو خانم خارجی بلند شد و گفت راشد بیا امتحان کنیم ببینیم چه جوریاست. هرچی خانم خارجی التماس کرد فایده ای نداشت. مدیر خوابید زیر خانم خارجی وسط و راشد رو. مدیر مارمولک با هر خفتی بود کیرش رو کرد تو کون خانم خارجی و راشد زد تو کوسش. خانم خارجی گریه میکرد و اونا مثل سگ میکردنش. بعدش جای کیراشون رو عوض کردن. وای کیر کلفت راشد تو اون کون کوچیک. خانم خارجی چشماشو بسته بود. انگار که از حال رفته. آبه راشد اومد و مدیر هم خانم خارجی رو بلند کرد و آبش رو ریخت رو صورتش. مدیر جنگی لباس پوشید و رفت. خانم خارجی بی حال افتاده بود رو تشک. مدیر که رفت راشد یه لیوان آب واسه خانم خارجی اورد. (شایدم آب قند بود یادم نیست) خلاصه خانم خارجی یه خورده جون گرفت که راشد دو باره راست کرده بود و کیرش رو کرد تو حلق خانم خارجی. بیچاره خانم خارجی. که یهو راشد خانم خارجی رو انداخت رو تشک و برش گردوند خانم خارجی التماس می کرد اما راشد کیرش رو فرو کرد تو کون خانم خارجی و می کرد. که یهو دیدیم ولو شد روش. بله آبش روریخته بود تو کون خانم خارجی. خلاصه خانم خارجی بلند شد و دیدیم بله یه ذره از کونش خون اومده و جر خورده. خلاصه خانم خارجی بلند شد و لباساشو پوشید و شلون شلون رفت. راشد حرومزاده اومد تو و یه 1 ساعتی خوابید و رفت بیرون. که من امير هم تیز بلند شدیم و اومدیم بیرون. امير بیچاره از ترس خودش رو خیس کرده بود.
البته تا اون موقع ما سکس ندیده بودیم و ماهواره هم نداشتیم. و فقط از یکی از بچه ها که خودش می گفت بهم میگن سعید کونی راجع به سکس یه چیزایی شنیده بودیم. خلاصه فرداش از سعید کونی چند تا فیلم سوپر درخواست کردیم و او هم واسمون اورد و ما هم یواشکی دیدیم و دیگه اونجا هم نرفتیم چون تو همون یه بار نصف عمر شده بودیم. ناگفته نماند که من اون جاهایی رو که یادم بود براتون نوشتم وگرنه داستانش خیلی مفصل تره. البته ما بخاطر مامان خوبه پرهام تا دوره دبیرستان باهاش رفیق بودیم و بالاخره ما هم با خانم خارجی بله. که داستانش خیلی مفصل و بعدا براتون میگم.

خانوم حشری دوران بچگی‌
خانوم حشری دوران بچگی‌