داستان جنده شدن پری خانوم

داستان جنده شدن پری خانوم

داستان جنده شدن پری خانوم
داستان جنده شدن پری خانوم

در قسمت اول داستان دیدیم که چگونه پری همسر من با خواندن مطلبی در مجله های زنان نسبت به پوست صورتش وسواس پیدا کرد اما هیچ داروی گیاهی و شیمیایی نتوانست او را قانع کند که پوست صورتش بهبود یافته یا مشکلی ندارد تا این که ملیحه نامزد سابق من که ضمنا همکار خانم من بود از این موضوع سوء استفاده کرد و نقشه شومی به ذهنش رسید و آن این که همسر مرا قانع کند که تنها راه شفای پوست صورتش مالیدن آب منی مردانه بر روی آن است که البته موفق هم شد و چون همسرم جرئت نداشت انجام این شیوه درمان را از من بخواهد فریب ملیحه را خورد و حاضر شد تا اهدا کننده آب منی لازم برای مداوای پوست صورت او آقا سعید همسر ملیحه باشد.
و حالا ادامه ماجرا. طی چند هفته بعدی همسرم پری که حالا میرفت به یک جنده واقعی تبدیل شود (و من هنوز هیچ اطلاعی از این قضایا نداشتم) به طور مرتب هفته ای دوبار داروی شفابخش صورتش را به طور مستقیم از آقا سعید تحویل می گرفت به طوریکه یواش یواش به آن معتاد شده و برای سهمیه جدید دیگر نیازی به اصرار ملی آن جنده فریبکار نداشت بلکه حالا خودش بود که همکارش را در فشار و مضیقه قرار می داد. تا این که . . .
تا این که یک روز ملیحه خباثت و کینه دیرینه خود از من را رو کرد به همسرم گفت که شوهرش دیگر حاضر نیست به پری به تنهایی سهمیه اسپرم اختصاص بدهد بلکه او بر این عقیده است که چون قصد خیری در کار است و هدف کمک به یک انسان بیمار پس دیگر درست نیست که بدون اطلاع همسرش این عمل انجام گیرد و شوهر او نیز باید به هنگام معالجه با اسپرم حاضر باشد. ملیحه شیطان صفت به خوبی می دانست که از یک طرف پری حالا دیگر به آب منی سعیدآقا معتاد شده و از طرف دیگر از علاقه زیاد من به او خبر داشت و می دانست که من چاره ای جز موافقت ندارم. او دقیقا متوجه بود که این حضور من در یک چنین جلسه ای بالاترین و سنگین ترین ضربه به شخصیت من به عنوان یک شوهر است و از آن پس من دیگر نه برای خودم یک شاهی ارزش قاتل خواهم بود و نه همسرم برای من. ضمنا عزیز دل من پری را نیز به یک جنده واقعی تبدیل کرده بود و در نهایت زهرش را ریخته و خانه و کاشانه ما را به باد فنا داده و انتقامش را گرفته بود. در واقع باید گفت که کینه دیرنه او از من و از مادرم به قدری زیاد بود که او از همان وقتی که دریافت پری نسبت به پوست صورتش وسواس پیدا کرده این نقشه شوم را در ذهن بیمارش ترسیم کرد و با طنازی های خودش توانست آقا سعید را نیز با این خواسته اهریمنی اش همراه سازد، در هر حال به شوهرش که بد نمی گذشت.
اما حالا مشکل اصلی اینجا بود که چگونه مرا وارد ماجرا کنند که بپذیرم و کار به جاهای باریک نکشد. بالاخره پری که خودش نمی توانست یک روز وقتی در منزل در صلح و صفا تنها نشسته ایم مرا کناری کشیده و بگوید که متوجه شده درمان پوست صورتش آب منی مردانه است و این وظیفه را شوهر دوستش ملیحه پذیرفته و حالا هم او مدتی است که هر از چندی در منزل آنها برای بهبود پوست صورتش جلوی سعید آقا زانو میزند تا بعد از مکیدن آلت آن مرد خوشبخت یک سهمیه کامل آب منی بر روی پوست صورتش تحویل بگیرد. معلوم بود که به این ترتیب ماجرا نمی توانست جلو برود. این وظیفه را نیز می بایست خود ملی آن جنده تبهکار به عهده بیگرد. به این ترتیب بعد از سالهای طولانی که هیچ تماسی بین ما وجود نداشت شروع کرد به گرفتن ارتباط تلفنی با من و بعد از چند بار گفتگو های کوتاه معمول بالاخره یک روز پای تلفن از من پرسید آیا متوجه شده ام که پری دیگر نسبت به بیماری پوست صورتش وسواس ندارد و وقتی من با تعجب و حتی دلهره از این سوال او جواب مثبت دادم جنده خانم خنده معنی داری کرده و از من خواست تا به اتفاق پری همسرم در یک میهمانی شرکت کنیم تا او در آنجا راز این بهبود را نشان من بدهد.
طی آن چند روز قبل از رفتن به آن میهمانی مشکوک افکارم به شدت مغشوش و به هم ریخته شده بود. از هیچ چیز سردرنمی آوردم. ارتباط ملیحه با این قضیه وسواس پوست صورت پری چه بود؟ و چگونه در این چند هفته پری دیگر در مورد پوست صورتش نگران نبود که هیچ حتی باید گفت که به راستی آب منی آقا سعید روی پوست او اثرات شفابخش خودش را هم گذاشته بود (که البته من هنوز اطلاعی از آن روش درمانی نداشتم اما این تاثیر مثبت را به وضوح می دیدم). ضمنا پری نسبت به گذشته بسیار خوش رو تر شده بود و احساس می کردم که یک مرتبه به دلایل نامفهومی اتکا به نفسش صدچندان شده و به یک انسان دیگر تبدیل شده است و حالا داستان آن مهمانی دیگر چه بود و همه این ها چگونه با هم ارتباط می یافتند؟
بالاخره روز میهمانی رسید. آن روز تعطیل رسمی بود و پری فرصت داشت تا از صبح زود خودش را برای میهمانی شب آماده کند. پیش از آن هرگز ندیده بودم که برای رفتن به یک میهمانی این اندازه وقت بگذارد و به خودش برسد. ته دلم می گفت که او از چیزهایی خبر دارد که من نمی دانم، زیرا من به شدت مضطرب بودم اما پری با خونسردی هرچه تمامتر تلاش می کرد تا از خودش یک زیباروی بی مانند بسازد. یک دست لباس تازه خریده بود که وقتی آن را پوشید دود از کله ام بلند شد. بیش از اندازه زیبایی های زنانه اندامش را بیرون انداخته بود و برایم عجیب بود که پری نجیب من چگونه تا این اندازه عوض شده.
وقتی وارد عمارت برگ و چند طبقه ای شدیم که میهمانی در آنجا در جریان بود پری دیگر آن پری همسر سابق من نبود، بلکه بی تعارف به یک جنده تمام عیار زیبا روی تبدیل شده بود که ممکن نبود مردی از کنارش بگذرد و آلتش سیخ نشود و هوس سوراخ کردن کس و کون چنین لعبتکی به سرش نیفتد. اگر اجازه بدهید که ماجرای میهمانی را خلاصه تعریف کنم ممنون میشوم. تازه رقص شروع شده بود که یک مرتبه دیدم مرد میان سال و بلند قامتی نزدیک ما آمد و جوری رفتار می کرد که گویی ما را سالهاست که میشناسد. او شوهر ملیحه بود و من برای اولین بار بود که آقا سعید را میدیدم. پشت سر او ملیحه هم آمد. در این هنگام آقا سعید از پری درخواست رقص کرد و ما دو تا دوست قدیمی را تنها گذاشتند. در حالی که نگاهم از رقص همسرم با آقا سعید دورنمیشد متوجه نگاه معنی دار ملیحه به خودم شدم. با لبخند شرم آوری گفت: « مثل این که زنت از شوهر من خیلی هم بدش نیامده. ببین چقدر به هم چسبیدن و چه جوری به هم نگاه میکنن ». فکر کردم ملیحه می خواهد حرص مرا درآورد و خورده حسابهای قدیمی را صاف کند اما راست میگفت. آن دو نفر به عنوان دو غریبه که هردو متأهل هم بودند بیش از اندازه با هم صمیمی به نظر می رسیدند. در حالی که حواسم شش دانگ متوجه رقص همسرم با آن مرد غریبه بودم یک وقت متوجه شدم که در کنار ملیحه در وسط پیست مشغول رقصیدن شده ام. حالا ملیحه نیز خودش را به من میچسباند و می خواست با من زیاده از حد خودمانی باشد اما من اصلا خوشم نمی آمد. در گوشم گفت: « من تو رو میشناسم چقدر آدم باغیرتی هستی. اما بیا و یک امشب قید غیرت میرت رو بزن و بزار با هم خوش باشیم. شوهرم قاپ زنت رو دزدیده و اون خانم خانوما اصلا یادش رفته که شوهری هم داره. بیا من تو رو جایی ببرم و یک کم با هم تنها باشیم. حد اقل بیاد اون دوره کوتاهی که با هم بودیم. قول میدم بهت خوش بگذره ». اما من به لحن جدی و عصبی گفتم: « خودت خوب میدونی که خیلی وقته دیگه حنات پیش من رنگی نداره. وقتی از اون آبروریزی هایی که سر ما درآوردی یادم میاد حسابی ازت حالم . . . ». جلوی خودم را گرفتم و سعی کردم مودب باشم. در این لحظه ارکستر برای مدت کوتاهی استراحت داد و ما به کنار پیست آمدیم. ملیحه که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان دهد گفت: « منکه نمی تونم شوهرم رو با زنت پیدا کنم. حالا معلوم نیست کدومشون اون یکی رو تور کرده. من میرم کمی مشروب بیارم».
چند لحظه بعد در حالی که من یواش یواش نگران میشدم ملیحه با دو لیوان مشروب برگشت و یکی از آنها را دست من داد. به قدری عصبانی شده بودم که یک مرتبه تمامی لیوان را تا به آخر سرکشیدم و درونم آن احساس و رایحه مطبوع الکل تند را حس کردم. در این هنگام ملیحه با لبخند شیطنت آمیزی دست مرا کشید و من نیز بدون کوچکترین مقاومتی به دنبال او روان شدم. از میان جمعیتی که در حال رقص در پیست بودند گذشتیم و به دری که ظاهرا ورودی آسانسور بود رسیدیم. در درون بدنم احساس میکردم اتفاقی در حال روی دادن است و گویا همان یک لیوان حسابی مرا گرفته بود. شاید هم ملیحه بدجنس چیزی درون آن مشروب ریخته بود تا هرگونه مقاومتی را در من بکشد. در هر حال همچون کودکی حرف شونو به دنبال ملیحه وارد آسانسور شدم و چند لحظه بعد در طبقه آخر آن عمارت باشکوه هنگامی که در آسانسور باز شد وارد پشت بامی شدیم که بخشی از آن به طور کامل مانند یک باغ کوچک بسیار مرتب و زیبا درست شده بود و بقیه آن یک آپارتمان کوچک نقلی بود. دست در دستان ملیحه هچمنان به هر طرفی که او می خواست کشیده میشدم. ملیحه مرا در آن نور مختصری که موجود بود در نزدیکی پنجره های کشویی آن تنها واحد نگه داشت و چیزی در درون آن آپارتمان نقلی را به من نشان داد. دقت کردم و با تعجب دیدم که زنی پشت به ما روی زمین نشسته و در حال مکیدن و یا بهتر است گفته شود بلعیدن آلت یک مرد است و مرد خوشبخت نیز به قدری در گیر لذت جنسی بود که سرش را به عقب خم کرده و متوجه چیزی نبود. در این هنگام متوجه شدم که یک دست ملیحه مستقیم به طرف آلت من خزید و سعی کرد با باز کردن زیپ شلوارم آن بیچاره را بیرون بکشد. من همچنان مات و مبهوت و بدون مقاومت ایستاده بودم و میگذاشتم که آن جنده خانم هرکاری خواست با من بکند. ملیحه در حالی که سعی می کرد با نوازش ملایمی آلت مرا سیخ کند با نگاه آب زیر کاهی گفت: « اون مرد خوشبخت رو شناختی؟ سعید آقا شوهر منه ». در این هنگام آلت من تقریبا سیخ شده بود. بعد ملیحه با موبایلش شماره ای را گرفت و از اتاق صدای زنگی آشنا به گوشم خورد. در این هنگام زنی که روی زمین نشسته و مشغول بلعیدن آلت سعید آقا بود به ناگهان به طرف ما برگشت و با لبخند دست تکان داد. اما این غیر ممکن بود. همسرم پری بود که داشت چنین سرویسی به آن مردک غریبه میداد. از یک طرف ضربان قلبم چنان تند شده بودند که صدایشان را میشنیدم و از طرف دیگر آلت بدبختم حالا دیگر بد جوری سیخ شده بود. اما چطور چنین چیزی ممکن بود؟ ملیحه در همان حالی که آلت مرا نوازش می داد و درست در همان لحظاتی که همسر عزیزم چند متر آن طرف در در پشت پنجره با حرص و ولع خاصی مشغول بلعیدن آن گرز آتشین سعید آقا بود با لحن خاصی گفت: « حالا راز خوب شدن پوست صورت همسرت رو میتونی بفهمی ». و بعد از خنده و یا بلکه پوز خندی جنده صفتانه گفت: « بالاخره دیر یا زود باید بهت میگفتیم. اصلا درست نبود در جریان معالجات همسرت با آب منی سعید آقا نباشی. راز بهبود پوست صورت همسرت مالیدن آب منی شوهر من بر روی صورتش بود. اونم آب منی داغ داغ و تازه که مخصوص همسرت از کیرش به بیرون فوران کرده باشه. خب هر هفته یکی دوبار باید این کار انجام میشد و باز هم باید انجام بشه. شوخی که نیست ». در این هنگام ملیحه مشغول برهنه کردن من شد و من نیز با آلتی سیخ و شهوت زده بدون مقاومت ایستاده بودم و نظاره گر ساک زدن آلت مردی غریبه توسط زبان و دهان مشتعل همسرم بودم. وقتی مرا لخت کرد روی میزی که آن کنار بود خواباند. مرا در وضعیتی قرار داد که باسنم کاملا رو به عقب بود و شکم و تن و بدنم روی میز. و بعد احساس کردم که آن جنده شیطان صفت چگونه به آرامی تمام یکی از انگشتانش را به دور سوراخ باسنم میلغزاند. اما از همه بدتر این بود که این بی حرمتی او حالا شهوت مرا چند برابرمی کرد. هیچ توجیهی برای آن نداشتم. منکه اهل این حرف ها نبودم و هرگز احساس کونی بودن نداشتم. اما حالا بدم نمی آمد که آن انگشت زنانه و زیبا با آن لاک ناخن قشنگش به آرامی تمام در باسنم فرو رود. و ملیحه نیز مرا خیلی معطل نگذاشت. در حالی که ملیحه با انگشتش باکرگی کونم را برمیداشت و مرا چنان غرق لذت می ساخت که دیگر سرازپا نمی شناختم از پشت شیشه دیدم که گویا قرار است همان بلا را آقا سعید سر همسرم بیاورد با این تفاوت که او پری من را روی مبل زیبایی انداخته و شروع به لیسیدن راه ورودی کون سفید و شهوانی او کرد که حتی دست من هم تا آن روز به آن نرسیده بود. از پشت پنجره میدیدم که چگونه همسر جنده من درست مانند هنرپیشه های فیلم های پورنو اندام دلربایش را حرکات موزونی می دهد و با هر لیسیده شدنی آه و ناله ای هم بیرون می داد که صدایش را به سختی میشنیدم. در همین حال و در شرایطی که یک انگشت ملیحه به نرمی و ملایمت در سوراخ تنگ کون من جلو و عقب می رفت گفت: « سعید آقا دیگه حاضر نبود پشت سر تو آب منی اش رو روی صورت زیبای پری بریزه. میگفت این کار درست نیست و عاقبت خوبی نداره. اما بالاخره این خود پری بود که دیگه طاقت نیاورد و به همون مکیدن و ساک زدن کیر کلفت شوهر من دیگه رضایت نمی داد و به سعید آقا التماس می کرد که دیر یا زود باید اونو خیلی درست و حسابی بکنه. هر جور که دلش میخواد بکنه. آره فکر کنم این بهبود پوست صورت کار دستت داده. چی بگم فکر کنم پری داره یک جنده میشه. میفهی الاغ. زنت داره یک جنده میشه خودت هم که الان اینجا افتادی و در حالی شاهد گائیده شدنش خواهی بود نامزد سابقت داره انگشت تو کونت میکنه و توی بیغیرت از خوشی در آسمونها سیر میکنی ». بعد دهنش رو آورد در گوشم و گفت: « یااله هرچی میگم تکرار کن. بگو همسر من یک جنده واقعی است که مردهای دیگه میکننش. بگو من از اولش یک کونی بودم و بهتر شد که تو زن من نشدی. یااله زود باش ». من در حالی که میدیدم آقا سعید چگونه آلت سیخ شده و بزرگش را آماده وارد شدن به کس و کون همسرم می کند و در حالی که از نهایت لذت جنسی نفس نفس می زدم هرچه را که ملیحه خواسته بود گفتم. اما او که از پیروزی خود بیش از اندازه خرسند بود و لابد حس می کرد که دیگر انتقام خود را گرفته همچنان تکرار می کرد: « بگو. باز هم بگو تو از اولش یک بچه کونی بیشتر نبودی و لیاقت منو نداشتی. بگو که از اولش دوست داشتی به جای کردن همسرت یک مرد واقعی بیاد و هم همسرت رو بکنه و بعدش هم خودت رو ». اما من بیشتر از آن تحمل نداشتم. از یک طرف ناظر و شاهد گائیده شدن پری همسرم توسط یک مرد غریبه بودم و از طرف دیگر همسر همان مرد با خوراندن معجونی به من مرا تا حد یک مرد مفعول و بی دست و پا کوچک و ذلیل کرده و حالا مشغول سوراخ کردن باسن تنگ من با انگشتش بود. و وقتی ملیحه حس کرد که من به آخر کار رسیده ام در حالی که با دو دست محکم میز را چسبیده بودم متوجه شدم که او چگونه با دقت و وسواس با دست دیگرش دور آلت مشتعل مرا گرفته و مشغول جق زدن برای من شد. در این حال نعره ای از دهان من بیرون آمد که برایم تازگی داشت. هرگز چنین لذت شدید جنسی را تجربه نکرده بودم. فوران آب منی با چنان شدتی از آلتم بیرون جهید که حس کردم تا چند متر آن طرف تر باید پریده باشد. برای چند لحظه بیحس و بدون حرکت روی میز و در حالت بسیار زشتی افتاده بودم و قدرت بلند شدن نداشتم. آنگاه ملیحه لگدی به پایم زد و مرا متوجه خود کرد و گفت: « خودت رو جمع جور کن. باید بریم توی اتاق و از نزدیک تر شاهد کس دادن همسرت باشی. وقتی کسی مثل تو یک بچه کونی بیشتر نیست پس زنش رو هم باید دیگران بکنند. آخه اون بدبخت چه گناهی کرده ». بعد مرا به زور داخل اتاق برد. همسرم روی همان مبل زیبا بود، اما حالا برگشته بود و در حالی که پاهای زیبایش را یکی روی زمین انداخته و دیگری را روی شانه آقا سعید گذاشته بود با چشمانی بسته و غرق لذت مشغول کس دادن به دوست پسر جدیدش بود. در همان حال ملیحه گفت: « زود باش پاهای زنت رو بلیس. الانه که به اوج لذت برسه و چه لذتی از این بالا تر که پاهای خوشگلش توسط شوهر بی غیرتش لیسیده بشن ». من بدون مخالفت مشغول لیسیدن پاهای سفید و لاک زده همسرم شدم و دوباره متوجه شدم که آلتم در حال سیخ شدن است. وقتی ملیحه نیز متوجه تغییر حالت من شد جلو تر آمد، مرا به طرف شوهرش کشاند و فهمیدم که حالا دهان من هم باید با طعم گوارای آلت سعید آقا آشنا شود. و من نیز مانند یک بچه کونی حرف شنو و شاید از ته دل به طرف آن آلت خوش تراش رفتم و در برابر چشمان همسرم مشغول مکیدن آن میله خوشمزه شدم که همین چند لحظه قبل درون کس همسرم جلو و عقب می رفت. این بازی چند بار تکرار شد تا این که در نهایت مشخص شد که قهرمان ما به انتهای کارش می رسید. ملیحه سر مرا فشار داده روی شکم همسرم و نزدیک کس او قرار داد و آقا سعید که آلتش را از کس همسرم بیرون آوردن بود در حالی که با یک دست جق میزد و صداهای وحشتناکی از دهانش خارج میشدند به اوج لذت جنسی رسید و یک سهمیه کامل و باورنکردنی از اسپرم را روی شکم پری و صورت من ریخت. و در حالی که آب منی خوشمزه ای از آلتش فوران میکرد ملیحه سر مرا بلند کرد، جلوی آلت در حال فوران او برد و آن مرد خوشبخت نیز توانست که به این ترتیب بقیه فوران منی را در دهان من خالی کند.
داستان من در اینجا به پایان میرسد. به این ترتیب نه فقط همسر عزیزم پری با نقشه شوم نامزد سابقم به یک جنده واقعی تبدیل شد که او توانست با کونی کردن من انتقام خود را به نحو احسن بگیرد. حالا هر هفته دو بار من و همسرم برای دریافت اسپرم به منزل ملیحه می رویم و آقا سعید پس از این که با موفقیت کامل پری را به اوج لذت جنسی میرساند مجبور است که فکری هم به حال دهن گرسنه من بکند. ضمنا در آینده نزدیک قرار است که باسن مرا نیز از باکرگی درآورد. این را هم بگویم که پری برای پوست صورتش دیگر نیازی به آب منی آقا سعید ندارد زیرا در این بین پوست صورتش کاملا بهبود پیدا کرده و همین که بتواند آبش را به طریقی روی بدنش یا درون سوراخ های کس و کون و دهانش دریافت کند برای او کافی است. طنز قضیه این است که حالا این من بدبخت هستم که به آن مایع گرم و لزج و مکیدن آن میله خوش ترکیب و گوارا معتاد شده ام و چند روزی بیشتر نمی توانم دوری طعم گس آب منی آقا سعید را تحمل کنم.