داستان حشری دینا

داستان حشری دینا

داستان حشری دینا
داستان حشری دینا

سر سفره فقط حواسم بهش بود و زير چشمي نگاهش ميكردم پسر خالم با نگاه غيرت مندانه بهم نگاه ميكرد كه به دخترش زير چشمي نگاه ميكردم بعد از اتمام غذام و تشكر از خالم پاي صحبت با پسر خالم كه تازه از استراليا همراه دختر و رنش اومده بو نشستم
-خوب اصف جان كجا درس ميخوني
-سال دوم رشته پزشكيم
-پس انشالله مارو معالجه ميكني لبخند كوچكي زدم و دوباره محوه دينا شدم دختري كه سه سال پيش قبل از مهاجرت پسر خالم بهش قول ازدواج دادم با نگاه معصومش نگاهم ميكرد و لبخند دل ربايي داشت با صداي پدرم از افكارم بيرون اومدم كه ميگفت بلند شين تا خندوانه به خونه برسيم و با تاييد مادرم و تعارف خالم بلندشديم و حركت كرديم به سمت خونه مادر و برادرام به خونه رفتن و من گفتم كمي ميخوام بيرون باشم كه همون لحظه پدرم اومد و مشغول صحبت با نگهبان شد من به ديوار تكيه داده بودم و غرق در افكار خودم بود كه ايا من به اين دختر ميرسم يانه كه با صداي پدرم كه گفت كجا سير ميكني پسر
-داشتم فكر ميكردم پدرم ضربه به بازوم زد
-ميدونم به دينا فكر ميكني
-نه نه اصلا
-بچه جون من پسرم رو ميشناسم از چشتا عشق زار ميزنه
-به نظرت بهش ميرسم بابا
-نه
-براي چي
-منو پسر خالت جور در نمیایم و با لبخندی در رو باز کرد و خردو وارد شدیم مشغول در اوردن لباسم بود که مادرم وارد شد
-الهی قربون پسر عاشقم برم با نگاهی معنی دار به پدرم نگاه کردم و اوهم شونه هاشو بالا انداخت با داد برادر بزرگ ترم که تو هنوز بچه بزار تا بزرگ شو و بعد عاشق شو به فشی نثارش کردم و به و رو به مادر گفتم مامان نظر تو درباره دينا چيه مادرم يه لبخند زد و رفت تمام شب نخوابيدم به فكر دينا بود اون موهاي شرابيش لباي سرخش و چشماي ابيش تمام تنمو لرزوند شب نميتونسم بخوابم يه هفته بود كه با ترانه به هم زده بودم و دنبال يه رابطه جديد بودم وقتي هيجده سالم بود به دينا قول دادم
-حتما خيلي واجبه كه برين
-نمي دونم تصميم پدرمه ميگه اونجا بهتر زندگي ميكنيم سرم رو با نارحتي تكون دادم
-دينا واقعا دوست دارم قول ميدم هرجا باشي پيدات كنم و باهات ازدواج كنم همون لحظه بود كه لباي گرم و سرخشو به لب چسپوند و منو بوسيد از كارش شوكه شدم چشماشو بسته بود و عاشقانه منو ميبوسيد چشمام رو نميتونستم ببندم وقتي از هم جدا شديم بغلم كرد و گفت دوست دارم با همون خاطره خوابم گرفت صبح كه پاشدمرفتم مطب پدرم منشي پدرم كه خانم ميانسالي بود تحويلم گرفت و گفت پدرم بيمار داره و بايد مدتي صبر كنم بعد از خروج بيمار پيش پدرم رفتم
-به به گل پسر اينجا چي كار ميكني
-يه كم پول لازم دارم
-ديروز بهت پونصد تومن دادم چيكارش كردي حالا واسه چي ميخواي بانگاه خجالت زده به زمين نگاه كردم
-اها بيا عاشق دويست تومن كافيه
-بادويست تومن به ادم عروسكم نميدن
-باشه برو مي ريزم به حسابت راستي به مادرت بگو امشب بيمارستان شيفتم سري تكون دادم و خارج شدم گوشيم زنگ خورد ديدم ترانه بهم زنگ زده جواب دادم
-بله ؟
-سلام
-سلام كاري داشتي
-اين چه حرف زدن با دوست دختره
-دوس دختر ؟ فكر نكن نمي دونستم به خاطر پوله كه با من دوستي
-خيلي بدي بيا به اين ادرسي كه اس ام اس ميكنم تا عشقمو بهت ثابت كنم وقطع كرد دو باره به فكر فرو رفتم به اينكه اولين بار كه ترانه رو ديدم اولين باري كه پيشم نشست بوي عطرش منو مدهوش خودش كرده بود اولين باري كه كنارم نشست اولين باري كه بوسيدمش اس ام اس اومد و زيرش نوشته بود ميخوام عشقم رو ثابت كنم خواهشا بيا راهم رو به سمت ادرس كج كردم وقتي رسيدم چيزي كه ميدم باورو نميشد جلوي يه ويلايي شيك ايستاده بودم تا جايي كه من يادم ميومد ترانه از خانواده پول داري نبود ايفون رو زدم ترانه جواب داد بيا تو عشقم وقتي وارد شدم ترانه رو ديدم كه بايه تاب و يه شلوارك تنش بود اومد استقبالم و بغلم كرد و از گونم منو بوسيد و گفت بيا بشين روي مبل راحتي نشستم رو بهش كردم و گفتم
-يادم نمياد همچين خونه اي داشته باشي
-نه مال دوست پدرمه كليد دادا تا بيام اب بدم به گلاشون و به خونه هم سر بزنم به دوتا شربت بر گشت و كنارم نشس و سرش رو گزاشت روي شونم شونم رو كشيدم كنار و گفت حرف حسابت چي
-تند نرو شربت رو بخور و شروع كرد ور رفت باكيرم از روي شلوار وقتي شربتم رو تموم كرد به طرفم هجوم اورد و شروع كرد به خوردن لبام وتوي همين كار كيرم رو از شلوارم كشيد بيرون از خودم جداش كردم و گفت داري چه گوهي ميخوري گفت عشق بازي و شروع كرد به ساك زدن كيرم از كيرم جداش كردم و بيضه مو گرفت گفت امروز مال مني و با فشار بيضم دو بار كيرم رو برد تو دهنش با فشار كيرم تو دهمش تمام ابم توي دهنش خالي شد مي شد از چشاش شهوت فهميد بي حال افتاده بود كه اومد روي من گفت ديدي عشقم رو ثابت ميكنم.