داستان سکسی‌ ماندانا

داستان سکسی‌ ماندانا

داستان سکسی‌ ماندانا
داستان سکسی‌ ماندانا

با نور شدیدی که رو چشام افتاده بود بیدار شدم. چند لحظه طول کشید تا مکان و زمان یادم بیاد. حس سبکی ای که از لخت خوابیدنم داشتم بهم ارامش میداد. مثل اینکه سپهر زودتر بیدار شده بود. کنارم نبود. به دیشب فکر میکردم. به اینکه چقدر خوب همه ی کارهارو انجام میداد. البته که حرفه ای بودنش بخاطر بودن با اون جنده های خوش هیکل بود ولی من از کارم راضی بودم. فک میکردم که امروز باید چه رفتاری از خودم نشون بدم. به روش بیارم، نزدیکش بشم، خودش چیکار میکنه هنوزم اون حالت بی تفاوتی رو داره یا نه. اول باید میدیدم کجا رفته.داد زدم سپهر؟ سپهر کجایی؟ هیچ جوابی نیومد. پاشدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم و ماشینش نبود. نکنه قالم گذاشته؟ کجا رفته یعنی؟ یه لحظه یه حس ترس وحشتناکی درونمو گرفت. بعد دوباره به خودم دلداری دادم که شاید کاری پیش اومده میاد.
نمیخواستم بهش زنگ بزنم. نمیخواستم دوباره شروع کننده ی چیزی باشم. حالا که سکس داشتیم دوست نداشتم حس کنه بخاطر سکسمون دارم خودمو میچسبونم بهش. شاید یه حس گذرا بوده براش. باید صبر میکردم و میدیدم چی پیش میاد. لباسامو برداشتم و رفتم یه دوش گرفتم. یه پیرهن حریر سفید تا روی باسن بدون شرت و سوتین پوشیدم و اومدم بیرون. یقم کاملا باز بود و سینه هام مشخص. خودم دوست داشتم که همیشه سکسی بگردم، حالا هم که با سپهر راحتم دلیل نداره خودمو بپوشونم ازش. به هر حال لذتش بیشتر از خود ارضاییه و خیالم راحته حالا حالاها عاشق کسی نمیشه. بهتره نیازمون رو باهم برطرف کنیم. البته شاید سپهر تنوع طلب از این حرفا باشه. عین دیوونه ها با خودم حرف میزدم. موهامو خشک کردم که صدای ماشینشو شنیدم. از پنجره نگاش کردم که با چند تا کیسه برگشته. تا دیدمش همه ی اون حرفایی که با خودم میزدم یادم رفت. قلبم شروع کرد به تند تپیدن و صورتم قرمز شد. یه تیشرت تنگ سورمه ای پوشیده بود و عینک دودی زده بود. سکسی تر و جذاب تر از این مرد داریم مگه؟ دلم نمیومد نگاهمو از نگاش بردارم تا وارد ویلا شد. رفتم جلو اینه و موهامو خشک کردم. مسواک زدمو با یه ارایش ملایم رفتم پایین. تو اشپزخونه داشت صبحانه حاضر میکرد.

-سلام.صبحت بخیر
-به به خانوم خانوما بالاخره بیدار شدن.
-کجا رفتی سر صبحی نشستم رو صندلی ناهار خوری تو اشپزخونه
-صبح چیه لنگ ظهره. یکم خرید کردم.بیا قرص گرفتم برات
-قرص چی؟
مشماشو باز کردم دو بسته بزرگ کاندوم با یه بسته قرص ال دی دیدم.

-اها پاشدم تا قرصارو به روش اورژانسی بخورم. یه جورایی داشتم خجالت میکشیدم ازش.ولی دلم میخوایت مثل خودش پررو برخورد کنم.

-چه خبره چرا اینقدر کاندوم گرفتی
-لازم میشه دیگه بذارم تو ویلا بمونه یکیشم تو ماشین.
-پس کارت اینه دخترارو میاری اینجا و …
-نه اتفاقا اینجا پاتوق داداشمه من اولین بارم بود
-جون خودت
-به جان ماندانا ازین بیخیالیش حالم بهم میخورد. انگار نه انگار که دیشب سکس داشتیم و ازم تعریف کرده بود. مثل یه اتفاق عادی بهش نگاه میکرد. وقتی از دور میدیدمش بیشتر دلم براش ضعف میرفت تا وقتی باهاش صحبت میکردم. وقتی باهاش صحبت میکردم از خودم بدم میومد که عاشق همچین پسری شدم.

-تیپ زدی خانوم چی باید میگفتم بهش؟ تیپ زدم که بازم باهم حال کنیم؟

-نه بابا چه تیپی گفتم راحت لباس بپوشم
-داری توانایی های منو به چالش میکشی؟ اومد از پشت بغلم کرد و دستشو گذاشت رو سینم.دلم میخواست با ناز جواب بدم و سعی کنم که یه بار دیگه حالشو خراب کنم. اما گاهی میخواستم از زنانگیم سو استفاده نکنم و محکم وایسم جلو مردا.

-چه توانایی هایی؟
-اینکه بشمری روزی چند بار میتونم بکنمت چقدر رک بود. پس مشکلی نداشت. منم باید رک میبودم باهاش. 2 هفته کامل باهم بودیم بدون هیچ تماس خاصی حالا اینقدر بی پرده راجع به مسایل جنسی صحبت میکرد.

-پررو شدی
-ینی دوس نداری؟
-اینکه پررو شدی رو؟
-نه سکس دیشبمون رو چیزی نگفتم بهش. فک نمیکردم بحثشو پیش بکشه. نمیدونستم چی باید بگم. معلومه که دوس داشتم. ولی باید میگفتم بهش؟ تصمیم گرفتم رک باشم باهاش

-دوس داشتم اتفاقا همون طوری که از پشت بغلم کرده بود دستشو برد لای پام رو کسم کشید. اروم داشت میمالید

-تو چی دوس داشتی؟
-بهترین سکس زندگیم بود چی داشت میگفت؟ ذوق مرگ داشتم میشدم. براش یه لقمه درست کردمو گذاشتم تو دهنش. باید چیزی میگفتم؟چرا اینقدر داشتم فکر میکردم. پاشدم و روبروش واستادم. دستشو گذاشت دور کمرمو منو کشوند سمت خودش. لب هامون بهم گره خورد. محکم بغلش کردم. کاش حسشو بهم میفهمیدم. اینکه دوسم داره یا داره واسه تنوع خودش این کارارو میکنه.خوشبختانه خودش بحثو عوض کرد

-خب امروز کجا بریم
-نمیدونم بریم یه گشتی بزنیم
-راسی بقیه بچه ها هم تعطیلات اومدن شمال یه مهمونی گرفتن فردا شب دعوتیم.
-عههه چه خوب
-برو حاضر شو بریم بیرون یه سر
-کجا میخوایم بریم؟
-چه فرقی داره؟
-میخوام ببینم چی بپوشم
-ممم دوس داری کجا بریم
-چه بدونم فرقی نداره
تو دلم میگفتم دلم میخواد بریم یه جای خلوت که فقط خودم باشمو خودت بشینیم حرف بزنیم.نگاهت کنم و لذت ببرم.بتونم بغلت کنم. از خودم خندم میگرفت که تو عرض 2 هفته شده بودم عاشق و شیدای بی تفاوت ترین پسر دنیا که انگار قلبی نداره. حس میکردم مهربونی کردنش بخاطر حس جنسیش باشه، وگرنه که احساسش به دخترا مرده.

-چه لباسایی اوردی؟
-لباسای معمولی!
-بریم میگم چی بپوش
دیگه باید به این رفتارای عجیب غریبش عادت میکردم.
رفتیم بالا سر چمدونم.لباس خیلی زیادی نیاورده بودم یه پیرهن دکلته ی زرد نازک بالای زانو اورده بودم که اگه مهمونی ای شد بپوشم دامنشم پر چین بود و مدل دخترونه ای داشت.گفت اینو همرات بیار مانتوی اسپرت بپوش با کتونی!
بعد از پیروی از اوامر سپهر سوار ماشین شدیم و زد به دل جنگل. بخاطر تعطیلات همه جا خیلی شلوغ بود. ماشین رو تو یه منطقه ی توریستی پارک کردیم و پیاده شدیم.دوربینشو برداشت و گفت بریم که ببرمت یه جای بکر.نمیخواستم زیاد صحبت کنم باهاش چون اون بی تفوتیش اذیتم میکرد.دو ساعت و نیم توی جنگل پیاده روی کردیم تا رسیدیم نزدیک یه دریاچه که دورش رو درختا احاطه کرده بودن. جایی بود بی نهایت رویایی که تو کارت پستال ها هم نظیرشو ندیده بودم.ساعت حدود یک بود.

-وای سپهر اینجا چقدر قشنگه
-اره رویاییه. گشنت نیس؟نظرت راجع به نهار چیه؟
-100 درصد موافقم از تو کیفش دو تا ساندویچ و نوشابه دراورد و شروع کردیم به خوردن. حس بی نهایت خوبی داشتم. برای یه مدت از تمتام افکار منفی ای که همیشه با خودم میکشیدمشون بیرون اومدم. داشتم به خوشبختی ای که توش بودم فکر میکردم که صدای سپهر منو از افکارم بیرون کشید.
-اولین باری که اومدم اینجا 4 روز بعد مرگ تینا بود.به مرز جنون رسیده بودم.اومدم شمال تا ازون تهران لعنتی که از همه جاش باهاش خاطره داشتم دور بمونم. زدم به جنگل، مهم نبود برام کجا میرم. فقط راه میرفتم. راه میرفتم و به زمین و زمان فحش میدادم. تا رسیدم به اینجا، دیدن این صحنه منو به مدت چند لحظه از همه چی دور کرد. انگار که همه چی یادم رفته باشه. یه ارامش خاصی گرفتم. هیچوقت نرفتم سر خاکش چون میدونستم به جنون میرسم. عوضش هر وقت دلم براش تنگ میشه میام اینجا، میام اینجا و به روزای خوبمون فکر میکنم.
نمیدونم چرا تورو اوردم اینجا، اولین نفری هستی که اوردمت و بهت اینا رو میگم. به نظرم تو زیبایی اینجا رو تکمیل میکنی، دوس نداشتم از اینجا عکس بگیرم ،عکس همیشه نمیتونه حس خوب یه جا رو بیان کنه، اما وقتی دیدمت، زیباییت اونقدر مسحور کننده بود که به فکرم زد باید بیای اینجا و ازت عکس بگیرم. فقط زیبایی تو میتونه اینجا رو به زانو در بیاره و تو عکس چیزی ازش کم نکنه.
از حرفاش هیچی نمیفهمیدم جز اینکه در نظرش خیلی خوشگلم. یکم ترسیده بودم. سپهر بی تفاوت از نظر من انگار سال ها پیش قلبشو همراه کسی که دوسش داشت دفن کرده بود.دلم براش سوخت.همون طور که نشسته بود و به درخت تکیه داده بود رفتم کنارش و دستمو انداختم دور گردنش.

-ممنون بابت تعریفت. ولی بهتر نیس اینجا رو مخصوص تینا نگه داری و حضور من یه چیزی بین خلوت دو نفرتون نیس؟
-نه،5 سال کافیه. ازین زندگی بی هدفم خسته شدم.
-خب، واسه عکاسی چه کنم؟
-لباسی که اوردی رو بپوش.
به حرفاش گوش دادمو عکسایی که میخواستو ازم میگرفت. وقتی داشت ازم عکس میگرفت سکسی تر از همیشه میشد. تو کارش جدی میشد و یکم خشن.که نه اینطوری وایسا تکون نخور، اون دستورهایی که میداد حس خوشایندی داشت برام. حس میکردم منی که همیشه سرکش بودمو سپهر میتونه رام کنه. دوس داشتم وسط کار برم بغلش کنم و بهش بگم دوسش دارم. ولی میترسیدم خراب شه همه چی. حرفایی که بهم زد نشونه ی چیز خاصی بود؟ اینکه من زیبام؟ دلیلی میشه بخواد منو دوست داشته باشه.

-مرسی ماندانا یه چیزی تو سرم هست نمیدونم بهت بگم یا نه
-بگو خب
-لباساتو در بیار
-باشه
خودم هم مونده بودم به باشه ای که گفتم. چقدر راحت بودم پیشش. چقدر لذت داشت گوش کردن به حرفش. شروع کردم به دراوردن لباسام.همون طوری ازم عکس میگرفت. زیپمو از کنار باز کردم و پیرهن زردم افتاد رو زمین.سوتین نبسته بودم و نوبت شرتم بود. یکم احساس خجالت داشتم درسته سکس داشتیم ولی اینکه بدون لباس روی بدنم زوم کنه خجالت زدم میکرد. ولی سپهر خیلی خوب کار رو از احساساتش جدا کرده بود. طوری بود که انگار نه انگار دیشب در برابر این تن برهنه چه حالی شده بود. چند تا شات دیگه گرفت و بهم گفت میری تو اب؟واقعا سرد بود ولی رفتم تو دریاچه.تنم بی حس شده بود از سرما اب تا بالای سینمو گرفته بود. کارش که تموم شد اومدم بیرون.تمام تنم می لرزید. حوله هم اورده بود اومد پیچید دورمو تیشرتشو دراورد. تنش رو چسبوند به تنم داغ داغ بود.

-بذار گرم شی. ببخشید اذیتت کردم دستامو انداختم دورش، گرمای تنش بهم حس خوبی میداد. نمیدونسم چی جواب بدم. سرم رو گذاشتم رو شونشو چشمامو بستم.
-ماندانا اولین بار که اسممو اینطوری صدا میکرد.طپش قلبمو میتونس حس کنه. داشتم پیشش لو میرفتم.
-جان
-تو خیلی بهم حس خوبی میدی وقت پرواز کردن بود؟ سپهرم حس متقابل داشت؟ میخواستم از خوشی بمیرم
-تو هم همینطور خیلی دوست داشتم اخر جملم “عزیزم” رو اضافه کنم ولی واقعا میترسیدم که زیاده روی کرده باشم.باید اروم میرفتیم جلو.ازش جدا شدمو تو چشماش نگاه کردم. چشماش خیلی مهربون بودن. حاضر بودم برای چشماش بمیرم. یه لبخند زدمو شروع به پوشیدن لباس هام کردم. تو راه برگشت بیشتر حواسش بهم بود و منم راحت تر ازش کمک میگرفتم که نخورم زمین. خودمو مینداختم تو بغلشو اونم میگرفت منو. باورم نمیشد بعد از 3 سال دوری و افسردگی داره حالم خوب میشه. تو جاهای شلوغ نگاه دخترا رو سپهر میدیدم. اینکه سرشون رو برمیگردوندند. یه جورایی غیرتی شده بودم. رفتم و دستشو گرفتم. چی میشد اگه مال من میشد. نزدیک ساعت 6 بود که رسیدیم دم ماشین. سوار که شدیم تازه خستگی رو تو پاهام حس کردم. سپهر دستمو گرفت. احساس میکردم که اونم یه حس متقابلی داشته باشه. رفتیم خونه و شام از بیرون سفارش دادیم. بعد از خوردن شام حسابی سنگین شده بودم.رفتم کنارش رو کاناپه نشستم. دستشو انداخت دورمو منو کشید سمت خودش.یه طوری هدایتم کرد که سرمو گذاشتم رو رونش و دراز کشیدم. شروع کرد با موهام بازی کردن.کاش شروع میکرد راجع به خودمون حرف زدنو.دیگه طاقت صبر کردن نداشتم.
-موهات خیلی خوبن

-چیش خوبه
-سیاهیش.نرمیش.ارامش میده بهم باید سنجیده جواب میدادم. نمیخواستم بحثو بکشونم به شوخی. شاید وقتش شده بود واسه گفتن دوستت دارم.
-مرسی.
-ماندانا
-جان
-میخوام روم حساب کنی
-یعنی چی
-یعنی خیلی دوست دارم بهترین دوستت باشم. هر وقت مشکلی خوردی، دلت گرفت، هر چیزی شد به من بگی. از من کمک بخوای
داشت گیجم میکرد. دوستت باشم با دوست پسرت باشم خیلی فرق داشت.
-زیاد این مدلی نیستم. اکثرا خودم به تنهایی کارامو انجام میدم
-چرا
-وابستگی میاره. مخصوصا اینکه طرفت پسر باشه.
-خب بیاره
-بعد اگه یه روزی تو دلت خواست با کسی باشی دیگه نمیشه ادامه پیدا کنه. اون وقت این منم که اسیب میبینم.زیاد ازین رابطه های اینطوری خوشم نمیاد. دوست معمولی، داداش، اسمایی که روش میذارن. به نظرم یه دروغ بزرگه.دوست معمولی کسیه که تو همیشه بهش زنگ نمیزنی،همیشه فقط ازون کمک نمیخوای، اسم داداش گذاشتنم روش بیخوده کاملا.چون یه روزی تموم میشه ولی رابطه ی خواهر برادری تمومی نداره.

-ولی فکر میکردم تو این دو هفته همچین رفتاریو باهم داریم.
-اره
-پس چرا منکرش میشی
-منکرش نمیشم ولی اذیتم میکنه.
– چی دقیقا
-اینکه فکر کنم میتونم روت حساب کنم ولی تو با بقیه هم همینطور باشی. اینجور چیزا تو کت زنا نمیره. مخصوصا من. حس انحصار طلبی خاصی دارم.
-خب یعنی تو یه رابطه با تعهد میخوای. یا بهتر بگم، دوس پسر
-نه من هیچ رابطه ای نمیخوام. ولی وقتی بخوام دوس پسر میخوام تا دوست معمولی و داداش و این حرفا. دوس ندارم خودمو گول بزنم. هیچ رابطه ای نمیخواستم؟چرا زدم خرابش کردم. ولی غرورم نمیذاشت بگم چرا من تورو میخوام.

-حرفات منطقیه. دستشو از موهام دراورد و شروع کرد به نوازش تنم. چرا ازم نمیخواست که دوس دخترش باشم؟ چیزی که واقعا حاضر بودم قبول کنم. به یه نقطه خیره شده بود و فکر میکرد.شروع کرد به صحبت
-وقتی برگردیم تهران چی میشه؟
-چی قراره بشه؟
-وقتی اینجور دوستی ها برات بی معنیه چرا دو هفته ادامش دادی
-سپهر ازم چی میخوای؟ بلند شدم نشستم تو بغلش. پاهامو دورش حلقه کردم دستامم پشت گردنش قفل کردم.
-میخوام این حال خوبی که درونم بوجود اوردی رو ازم نگیری
-ازت نمیگیرم
-حرفات یه چیز دیگه میگه اون سپهر بی تفاوت شده بود عین پسربچه ها، یکم عصبی بود باید ارومش میکردم.

-سپهر، تو دوست خوب منی، منم وقتی هستی حالم خیلی خوبه، ارامش دارم. ولی خیلی میترسم وابسته شم بهت.
-چه اشکالی داره؟ چرا فکر میکنی این وابستگی یه طرفست؟
-چون یه بار بلای بزرگی سرم اومد. به مرز خودکشی رسیدم. به مرز جنون. چون اگه به هر دلیلی دیگه نباشی که احتمالشم زیاده این منم که داغون میشم. محکم بغلم کردو سرمو گذاشتم رو شونش. حالا که داشت پا پیش میذاشت اون ترس همیشگی میومد سراغم. با اینکه ذره ذره ی وجودم می پرستیدش اون ترس همیشگی اومده بود سراغم.اگه ولم کنه چی. ولی همین الانشم نبودنش اذیتم میکرد.به سالار لعنت میفرستادم که اینقدر اذیتم کرده بود و منو تبدیل به همچین ادمی کرده بود.
-میفهمم. نمیخوام اذیتت کنم. با این حرفا یعنی وقتی برگشتیم تهران اینقدر به هم نزدیک نباشیم.
شاید این برام بهتر بود. جدایی وقتی هنوز چیزی شروع نشده تا اینکه وارد عشق و عاشقی بشیم و جدا شیم. اشک تو چشام جمع شده بود. هنوز تو بغلش بودم. اب که از سر من گذشته بود. میخواستم یه بار دیگه بچشمش. شروع کردم به بوسیدن لب هاش. چند دقیقه لبهامون قفل بود رو هم. وقتی ازش جدا شدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم. شروع کردم به گریه. انگار یه حالت عصبی بود.

-مانا اروم باش عزیزم، اروم عزیزم. هیچ حرفی نمیزدم فقط اشک میریختم. حس اینکه وقتی برگردیم دیگه نمیبینمش اذیتم میکرد.در صورتی که چیزی بود که خودم میخواستم. شده بودم عین دیوونه ها.
-ماندانا،عزیزم، اروم باش خانوم. گریه میکنی داغون میشما. اصن بیا بر نگردیم تهران. همیشه بمونیم اینجا کنار هم.
خندم گرفت.از قانونی که خودمون واسه خودمون ساختیم.
-اره خیلی خوب میشه
-ماندانا
-جونم
-تو همین الانشم وابسته شدی
-اره خرم کردی
-دور از جونت
-خب که چی؟ اره شدم.
-دوست دارم
جملش از بس یهویی بود شوکم کرد.
-ها؟
-از همون روز تولد هلیا ازت خوشم اومد. صبر کرده بودم ببینم یه حس گذراست مثل بقیه ی موارد یا میشه بهش اعتماد کرد. بی تفاوت نشون میدادم که تا وقتی مطمین نیسم تو وابسته نشی. شنیده بودم از امیر هیچ کسی رو قبول نمیکنی میترسیدم بهت بگم و ردم کنی. یه رابطه ی معمولی رو به عدم حضورت ترجیح میدادم. بخاطر همینم اینطوری مطرحش کردم. ولی حالا که گفتم تا اخرش بشنو. بیا امتحانش کنیم. اگه دوسمم نداری یه فرصت بهم بده. اگه دوس نداشتی هر کاری که تو بگی رو انجام میدیم. مانا، از وقتی دیدمت شدی بخشی از ذهنم. تمرکز رو ازم گرفتی. اولش داشتم مبارزه میکردم، که نه،این حس الکیه. کاری نداشتم باهات که سخت ترین کار دنیا بود برام. الان که دو روزه باهاتم بهترین حس دنیا رو دارم.بعد از 5 سال دوباره تپش قلبمو بردی بالا.
چی داشت میگفت؟اونم اینقدر ازم خوشش میومده و میتونست این همه بی تفاوت باشه.مثل رگبار حرف میزد. دیگه نمیخواستم بشنوم.برام کافی بود دوست داشتنش.دستمو گذاشتم رو لباش
-بسه سپهرم.منم دوست دارم
انگشتمو بوسید.منو تو بغلش بلند کرد و برد طبقه ی بالا.گذاشت رو تخت. افتاد روم. مثل دیوونه ها همو میبوسیدیم. حس خواستنش تو وجودم 1000 برابر شده بود.لباسای همو دراوردیم و خوبید روم.بدون هیچ مقدمه ای کاندوم کشید رو کیرشو فرو کرد تو کسم. اهم درومده بود.محکم بغلش کرده بودم و تند تلمبه میزد. صدای جیر جیر تخت همه ی اتاقو پر کرده بود.صدام رفته بود بالا تند تر،تند تر.عالیه.سپهر عالیه. کیرشو تو شکمم حس میکردم.هر بار که فرو میکرد چنگش مینداختم. سپهرم دوسم داشت. دوس داشتم طوری بکنه که کامل حس مالکیت داشته باشه روم. کم کم داشتم به اوج میرسیدم و سپهرم داشت تندترش میکرد.خیس عرق شده بودیم.تو یه لحظه به خودم لرزیدم و ارضا شدم.سپهر پاهامو تنگ کرد و چند تا تلمبه ی محکم و تند زد.صداش درومد.اونم ارضا شد.سکس سریعی بود. تاحالا این مدلی رو تجربه نکرده بودم.رفت دسشویی و کاندومشو دراورد و خودشو تمیز کرد. وقتی اومد دراز کشید کنارم. تو چشاش نگاه کردم.
-سپهر
-جونم عزیزم
-خیلی دوست دارم.خیلی
محکم بغلم کرد.گوشمو بوسید.
-دو هفتس اروم ندارم.دیشب یکم بهتر شدم. ولی الان ارامش کامل دارم. اتیشم زدی دختر خندم گرفته بود.چقدر حسمون مشترک بود.بی حال شده بودم از ارضا شدنم.شروع کردم به بوسیدن لبهاش. ازش سیر نمیشدم.سپهر خسته تر از من بود.دیگه نای همراهی نداشت.برگشت روم دراز کشید.یه بوسه از لبام گرفت.
-دوست دارم مانای من. یکم رفت کنارتر سرشو گذاشت رو سینم.تماممو بغل کرد.
-بخوابیم عزیزم؟
-بخوابیم
-شبت خوش عزیزم
-شبت خوش سپهرم.
قبول کرده بودم.با همه ی ریسکش.با همه ی احتمال شکستش. بعد از 3 سال تونستم به سپهر اعتماد کنم. حس خوبی بهم میداد.همونطوری که تو بغلم خوابیده بود با موهاش بازی کردم تا خوابم برد.