داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم (1)
داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

حدود 6 ماه بود که باهاش آشنا شده بودم …
اسمش نگار بود . دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی . در واقع همکلاس بودیم . از وقتی دیدمش دوباره این حس نهفته وجودم به جوش و خروش افتاده بود . همین باعث شده بود که بعد از دو سال تنهایی دوباره با یه دختر طرح دوستی بریزم. راستش عاشقش نبودم اما یه جورایی مجذوبش شده بودم ! نگاه هاش ، حرف زدناش ، خنده هاش و کلا تمام رفتارش واسم لذت بخش بود. احساس میکردم به دختر رویاهای من خیلی نزدیکه . یک دنده ، مغرور ، مقتدر و البته خیلی هم زیبا بود. قد و وزن دقیقش رو نمی دونم اما باید بگم که اندامش استثنایی بود . پاها ، سینه ها و باسن خوش فرم و چشم نوازی داشت . و همین طور چشم های درشت و افسونگری که هر بار به من خیره میشدن همه ی بدنم سست میشد. همیشه یه تیکه از موهای خوش حالت و تابدار مشکی رنگش از روسری بیرون بود و به جذابیت های چهره ی قشنگش اضافه میکرد .

اون توی لباس پوشیدن خیلی وسواسی و البته خوش سلیقه بود. من از این خصوصیتش خیلی خوشم می اومد. نگار معمولا مانتو کوتاه و شلوار لی تنگ تنش می کرد با بوت های پاشنه بلند که تا زیر زانوش می رسید ، بعضی روزا هم شلوار پارچه ایه رنگی با پاچه ی کوتاه و کفش اسپورت به همراه جوراب های سفیدی که فقط تا قوزک پاهای قشنگش رو می پوشوند و من هر دو مدل تیپ زدنش رو دوست داشتم اما نه به اندازه ی تیپی که توی دانشگاه میزد … اون معمولا توی دانشگاه لباس های تیره می پوشید که واقعا بهش میومد، با کفشهای پاشنه بلندی که فقط تا سینه ی پاهاش رو می پوشوندن و باعث میشد که جوراب های نایلون مشکی رنگش پیدا بیان. نگار توی این لباس جدا با وقار و مقتدر به نظر میومد مخصوصا وقتی که با غرور زنانه ی خودش سرش رو بالا میگرفت و شمرده شمرده روی زمین قدم میذاشت و از همه دلبری میکرد.

اما فقط تیپ و قیافه ی تو دل برو ی اون نبود که من رو به خودش جذب میکرد. من دوست دخترای خوش تیپ زیادی داشتم که با هیچکدومشون بیشتر از دو سه ماه نمونده بودم! راستش اونا اغلب سعی میکردن باهام مهربون باشن و دلمو بدست بیارن ، ولی من این شکل رابطه ی صمیمانه رو اصلا دوست نداشتم. همیشه دلم میخواست دوست دخترم بهم سلطه داشته باشه. دوست داشتم مثل یه طفل ضعیف به حرفاش گوش کنم و خلاصه این که ازش حساب ببرم. درست به همین دلیل بود که دو سال تمام به هیچ دختری نزدیک نشده بودم. دیگه تحمل دیدن پاهای خوشگل دوست دخترهام و حسرت خوردن رو نداشتم!

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم (2)
داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

اما نگار فرق میکرد. با این که شش ماه باهم دوست بودیم تاحالا نشده بود حرفای رمانتیک بزنه. تا حالا کلمه یا جمله هایی از قبیل دوست دارم … و عزیزم … و چشم … و از این جور چیزا از دهنش بیرون نیومده بود. تاحالا نشده بود که تسلیم عقیده ی من بشه و یا حتی واسه ی دیدن من بی تابی کنه. و جدا از اینا یک سری عادت های جالب هم داشت که حسابی منو تحریک میکرد. مثلا پاش رو روی پاش مینداخت و مدام اون رو تکون میداد و می چرخوند. این کار واقعا منو دیوونه میکرد. خیلی وقتا نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و مدام به پاهاش خیره میشدم. نگار هم کاملا متوجه میشد !!! و اما چیزی که بیشتر از همه توجه من رو به خودش جلب میکرد این بود که اون همیشه بعد از چند دقیقه که می نشست پاهای قشنگش رو از توی کفش در میاورد … باید اعتراف کنم که وقتی این کارو میکرد مخ من به کلی تعطیل میشد! این جور مواقع یه نگاه به پاش مینداختم و یه نگاه هم به صورتش و دوباره به پاهاش و دوباره … پاهاش رو تکون میداد و مدام با کفشاش بازی میکرد اما چهرش هیچ تغییری نمی کرد. با چشمای درشتش تو چشام زل میزد و با وجود این که متوجه آشفتگی و چشم چرونی من میشد صحبتش رو قطع نمی کرد. یه جوری بهم نگاه میکرد که انگار از احساس من خبر داره ولی اصلا واسش مهم نیست!وقتی هم که حرفاش تموم میشد یه نگاه به سرتاپام مینداخت و نیشخند عجیبی بهم میزد که مو به تنم سیخ میشد. خلاصه جوری رفتار میکرد که من همیشه تو خماری می موندم. چند وقتی میشد که نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و به یاد پاهای بی نظیرش خودارضایی می کردم.مخصوصا شبای بعد از قرار که واقعا دست خودم نبود! گاهی اوقات از بس به این موضوع فکر میکردم دلم میخواست در و دیوارو گاز بگیرم و خودمو تیکه تیکه کنم. نگار مدام منو تحریک میکرد و منم مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا رک و پوس کنده بهش نمی گم که با همه ی وجود آرزو دارم سگش باشم ! راستش خیلی واسم سخت بود. همش از این میترسیدم که قبول نکنه و دیگه همین یه ذره رابطه هم بهم بخوره. به خاطر همین ترجیح میدادم فعلا اوضاع به همین شکل بمونه . باید بگم که اکثر شبا خواب نگار رو میدیدم که منو کتک میزنه و ازم سواری میگیره. این تنها چیزی بود که بهش فکر میکردم.

یه روز که دانشگاه نیومده بود خواستم بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم که خودش زود تر بهم اس ام اس زد :

”ساعت 7 بیا دنبالم “

وقتی اس ام اسش رو دیدم یکمی جا خوردم! تا حالا دیگه اینطوری باهام حرف نزده بود. نه سلامی نه احوال پرسی نه … منم جواب دادم :

” سلام خانم خانما. باشه میام ولی ببینم چیزی شده احیانا ؟ “

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم (3)
داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

اما جوابی نرسید ! خلاصه با این که واقعا نگران شده بودم چیزی نگفتم و صبر کردم تا حدود ساعت 7 شب .

نگار تو یه آپارتمان مستقل زندگی میکرد . خودش که میگفت از تنهایی لذت می بره و حالا حالا ها میخواد تنها باشه . خلاصه راس ساعت 7 دم در ساختمون توی ماشین منتظرش بودم.

حدود بیست دقیقه تاخیر داشت . البته این تاخیر توی ذاتش بود . مانتوی تنگ ، شلوار جین تیره و نیم چکمه های پاشنه بلند مشکی اندام قشنگش رو پوشونده بودن . همون طور که داشت با موبایلش حرف میزد در رو باز کرد و نشست توی ماشین .

نگار : راه بیفت …

گفتم : علیک سلام

نگار : سلام . حالا راه میفتی یا نه ؟

رفتارش خیلی غیر عادی بود ! داشتم به این فکر می کردم که نکنه دلخوری پیش اومده باشه که موبایلش رو قطع کرد و گفت :

نگار : برو کافی شاپ سیب

_ کجا ؟

نگار : سیییییییییییییییییییب

_ بله سیب . چشم . ولی تو یه چیزیت هست …

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم (4)
داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

چیزی نگفت و فقط صدای ضبط رو زیاد کرد . من هم فقط رانندگی کردم تا اینکه رسیدیم به سیییییییییییب .

نگار پیاده شد و دم در ایستاد تا من ماشین رو پارک کردم و با هم رفتیم تو . کافی شاپ توی زیر زمین بود و باید بگم که واقعا جای عجیبی بود . اونقدر تاریک بود که جلوی پامو به سختی می دیدم. هیچ روزنه ای به بیرون نداشت و صدای موزیک هم خیلی بلند بود. میزی رو که نگار رزرو کرده بود دقیقا ته سالن بود ، گوشه ی دیوار !

نگار : نظرت درباره ی اینجا چیه ؟ خوشت میاد ؟

گفتم : جالبه ولی اگه یه چراغ روشن میکردن بهتر میشد. خیلی تاریکه

نگار : دلیل داره

گفتم : چه دلیلی ؟

لبخندی زد و منو رو باز کرد . همون طور که داشت منو رو میخوند پاهاش رو از توی نیم چکمه هاش درآورد .

نگار : بستنی ؟

_ آره خوبه

بستنی رو که سفارش دادم موبایلم زنگ خورد . یکی از دخترهای همکلاسیم بود ( نازنین ) . زنگ زده بود که باهم برنامه ی امتحانات رو تنظیم کنیم. سرگرم چک کردن برنامه ها بودم که یه لحظه احساس کردم یه چیز خیلی نرم خورد به ساق پام …! نگاه کردم دیدم …

پای نگار بود ! باورم نمی شد ! نگار داشت کف پای راستش رو از زیر پاچه ی شلوارم می مالید به پای من … !!! با تعجب نگاش کردم. دیدم چهرش خیلی جدی و یکمی هم عصبیه ! با این حال مدام پای نرمش رو به من می مالوند… از خودم بی خود شده بودم . اصلا معنی این کار نگار رو نمی فهمیدم . سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی نمی شد . دقیقا نمی دونم چه حسی داشتم ؛ هم خوشم میومد و هم خجالت میکشیدم . یه لحظه به خودم اومدم و متوجه شدم که نازنین هنوز گوشی دستشه و داره منو صدا میزنه . خودم رو جمع و جور کردم و کار نازنین رو راه انداختم . گوشیمو گذاشتم توی جیبم و مشغول خوردن بستنی شدم . حرفی هم نزدم . مثلا خواستم خیلی عادی رفتار کنم !

نگار : بدت نیومد که ؟

_ از چی بدم نیومد ؟

نگار : از پای من …

دقیقا از همین میترسیدم . از این که نگار قضیه رو بی خیال نشه . و در موردش حرف بزنه. خیلی خجالت میکشیدم و البته خیلی هم تعجب کرده بودم !

گفتم : باید بدم بیاد ؟ …

نگار : نمی دونم …………..

گفتم : اصلا معلوم هست تو امروز چته ؟

جواب نداد و فقط بهم نگاه میکرد . نگاه معنی داری که حسابی منو میترسوند . خواستم موضوع بحث رو عوض کنم که نگار بستنی من رو کشید طرف خودش ! دوباره یه نگاه بهم انداخت و … خیلی آروم آب دهنش رو ریخت توی بستنی من …!!!!!!!! چشمام چهار تا شده بود … دیگه به هیچی فکر نمی کردم و فقط نگاه میکردم …

نگار : از این یکی چطور ؟ بدت که نمیاد ، میاد ؟

اشتباه نکرده بودم … نگار از حس من خبردار شده بود. توی دلم گفتم اتفاقا خیلی هم خوشم میاد ولی جرات نکردم به زبون بیارمش.

نگار : جواب منو بده . بدت میاد ؟

خیلی آهسته گفتم : بدم نمیاد …

نگار : بخورش…

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم (5)
داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

دیگه روم نمی شد تو چشمای نگار نگاه کنم . قاشق رو دستم گرفتم و درست همون جایی که تف کرده بود رو برداشتم و گذاشتم توی دهنم. لزج بود و مزه ی عجیبی می داد . اما من خوشم میومد . نگار چکمه هاش رو پاش کرد و بلند شد .

نگار : سوئیچ

سوئیچ ماشین رو دادم بهش .

نگار : کمر بندت رو در میاری ، و میای تو ماشین .

گفتم : چشم

کیفش رو برداشت و پول میز رو حساب کرد و رفت توی ماشین نشست .

الان دیگه میدونستم چه اتفاقی افتاده . واسه یه دانشجوی کارشناسی ارشد روانشناسی شناختن یه مازوخیست کار راحتیه …

زود کمربندم رو درآوردم و رفتم تو ماشین .

نگار : برو تو اون کوچه

_ بله چشم

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم (6)
داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

توی کوچه خلوت بود . در واقع هیچکی اونجا نبود . ته کوچه وایسادم .

نگار کمربندم رو برداشت و اونو مثل یه قلاده انداخت دور گردنم ! پشتی صندلی رو کامل خوابوند و کمی عقب تر نشست . کمربند (قلادم ) رو گرفت و به طرف خودش کشید . داشتم خفه میشدم.

نگار : آشغال عوضی میدونی چند ماهه که دارم امتحانت میکنم؟ خیلی احمقی …

همون طور که داشت فحاشی میکرد پاهاش رو گذاشت رو شونم. در حالی که قلادم رو محکم گرفته بود پاشنه ی کفشش رو هم به صورتم فشار میداد . شرایط سختی داشتم ولی بی نهایت خوشحال بودم .

نگار : بیکار نشین توله سگ …

وقتی این رو گفت شروع کردم به لیس زدن کف چکمه هاش . حسابی خاکی بود . خوردن خاک کف کفشای نگار و تمیز کردن اونا جدا واسم لذت بخش بود …

نگار : تو یه سگ بی لیاقت هستی و از این به بعد به من تعلق داری. بدون اجازه ی من آب هم نمی خوری . حتی اگه از تشنگی بمیری … حالیته ؟

گفتم : بله ارباب

نگار (بانو نگار) : میریم خونه ی من . زود …

گفتم : چشم ارباب

بانو نگار پاهاشون رو از روی شونم پایین آوردن و اجازه دادن که کمربندم رو باز کنم . من که غرق رویا بودم ، اصلا نفهمیدم چطوری تا آپارتمان بانو نگار رانندگی کردم !!! وقتی رسیدیم بانو نگار با عجله از ماشین پیاده شدن و دستور دادن که دنباشون برم . وارد راهرو شدیم ، بانو نگار سوار آسانسور شدند و گفتن :

_ باید زود تر از من برسی وگرنه…

_ سرورم کجا باید زودتر از شما برسم ؟

_ طبقه ی چهارم …

ایشون در آسانسور رو بستند و رفتند بالا !

یکمی فکر کردم و یه دفعه دوزاریم افتاد که …

با سرعت هرچه تمام تر از پله ها رفتم بالا . پله ها رو دوتا دوتا رد میکردم و همش نگران بودم که نکنه بعد از اربابم به طبقه ی چهارم برسم و این اتفاق هم افتاد …

وقتی به طبقه ی چهارم رسیدم بانو نگار رو دیدم که جلوی در یکی از واحد ها منتظر من ایستادند. خیلی ترسیده بودم . نفس نفس میزدم و گفتم : معذرت میخوام سرورم …

بانو نگار : 15 ثانیه منو معطل کردی … 15 تا تو گوشی از من داری …

دنبالم بیا …

نمی دونستم به خاطر 15 تا تو گوشی باید ناراحت باشم یا خوشحال ! در هر حال پشت سر اربابم وارد خونه شدم .

بانو نگار : چهار دست و پا … واسه همیشه …

_ بله ارباب

مثل یه سگ واقعی چهار دست و پا دنبال اربابم حرکت کردم . تا رسیدیم به سالن.

بانو نگار : همین جا وایسا

کنار میز متوقف شدم و سرورم روی صندلی نشستند و پاهاشون رو جلوی صورتم گرفتند …

بانو نگار : درشون بیار … زود …

نیم چکمه های خوشگل و جوراب های خوشبوی سرورم رو از پاهای قشنگشون کندم و منتظر فرمان بعدی شدم . بانو نگار بلند شدند و رفتند به طرف آشپزخونه .

بانو نگار : کفشم رو میذاری تو جاکفشی و جورابامو هم میشوری . بعدشم میری از تو اتاق قلادت رو بر میداری میندازی گردنت و برمیگردی .

_ بله ارباب

به دستورات سرورم عمل کردم و با قلاده ی خوشگلم برگشتم توی سالن. بانو نگار اومدن کنار من ، زنجیر قلادم رو به پایه ی میز بستن و

بانو نگار : همین جا مثل یه سگ رام ساکت و آروم منتظر من میمونی . فهمیدی ؟

_ بله سرورم . چشم

بانو نگار رفتن تو اتاقشون و من موندم و یه قلاده ی قشنگ …

نمی دونم یه سگ واقعی هم به اندازه ی من از این که قلاده بندازن گردنش و صاحب دار بشه لذت می بره یا نه ؟!

در هر حال من از اون لحظه خودم رو از خوشبخت ترین توله سگ های دنیا می دونستم.

از روی شیشه ی میزی که بهش بسته شده بودم مدام تصویر خودم و قلاده ام رو برانداز می کردم ؛ یه قلاده ی مشکی و ضخیم که دور تا دور اون با گلوله های فلزی نقره ای رنگ تزیین شده بود و در قسمتی از اون که درست زیر چونه ی من قرار داشت اسم قشنگ سرورم MISS NEGAR هک شده بود .

با دیدن اسم سرورم روی اون قلاده ی خوش طرح همه ی وجودم غرق در لذت شد. صاحب دار شدن از اون چیزی که فکر می کردم خیلی لذت بخش تر بود. حالا دیگه من به خودم افتخار می کردم! به این که قلاده به گردن شدم، به اینکه خودم رو تسلیم اربابم کردم و تونستم سگ خونگی ایشون باشم .

اگر بانو نگار تذکر نداده بودند که ساکت باشم الان صدای پارس کردن های من تمام خونه رو برداشته بود … !

همچنان به خودم نگاه می کردم و از این حقارت لذت می بردم که دیدم سرورم با قدم های آهسته و موزون و لبخند جادو کننده ای که به لب داشتند دارن به سمت من میان . زود خودم رو جم و جور کردم و در حالی که زانو زده بودم سرم رو به نشونه ی خاکساری پایین انداختم .

چند لحظه بعد بانو نگار دستشون رو زیر چونه ام گرفتند و سرم رو بالا آوردند . من با حالتی مظلومانه به چهره ی جذاب ایشون خیره شدم و امیدوار بودم که سرورم از این حقارت بی اندازه ی من لذت ببرند .

بانو نگار ( با طمانینه ( :

” چشماتو ببند توله سگ بی لیاقت من “

من که اشتیاق و البته کمی هم ترس بهم غلبه کرده بود بلافاصله دستور رو اطاعت کردم که ناگهان با ضربه ی سنگین دست سرورم غافلگیر شدم از شدت درد صورتم رو عقب کشیدم و بی اختیار چشمم رو باز کردم.

بانو نگار ( این بار با لحنی خشن ( :

” مگه نگفتم چشمای نکبتت رو ببند آشغال ؟! “

گفتم : معذرت میخوام سرورم ، دست خودم نبود …

دوباره چشمام رو بستم و سرورم ضربه ی محکم تری به صورتم زدند . انقدر محکم که صداش از گوشم بیرون نمی رفت !

اما این بار خودم رو کنترل کردم و سیلی های بعدی اربابم رو نوش جان کردم . تا اینکه ایشون اجازه دادند چشمهام رو باز کنم . این کار رو انجام دادم و در حالی که همه ی صورتم کرخت و بی حس شده بود از سرورم به خاطر تنبیهشون تشکر کردم . بانو نگار بدون توجه به من زنجیر قلاده ام رو از پایه ی میز باز کردند و اونو به دست گرفتند و راه افتادند . من هم درست شبیه به یک سگ آروم و رام پشت سرشون حرکت کردم . هنوز سرم سوت می کشید و صورتم درد می کرد و می سوخت . انگاره یه گوله آتیش گذاشته باشن روش … اما داشتم لذت می بردم . من عاشق این وضعیت بودم .

چهار دست و پا حرکت می کردم و پاهای خوشگل اربابم نگاه های من رو به خودشون جلب می کرد . تا این که به در خروجی آپارتمان رسیدیم . سرورم در رو باز کردن و منو به طرف بیرون کشیدند ! کمی پشت در مکث کردم و

گفتم : سرورم ممکنه کسی ما رو ببینه … !

بانو نگار :

” خفه شو دنبالم بیا احمق … “

با این که هیچ تمایلی به این کار نداشتم از دستور اطاعت کردم . با همون حالت از آپارتمان خارج شدیم و اربابم در رو بست و منو به طرف واحد بغلی که درش هم باز بود کشوند .

یکمی خیالم راحت شد . می ترسیدم ایشون منو با این وضعیت ببرن بیرون ! ( چه فکر احمقانه ای … (

به محض اینکه وارد شدیم سرورم با صدای بلند گفتند :

_ بچه ها بدویین بیاین ، آوردمش …

من واقعا ترسیده بودم . به این فکر می کردم که قراره با چه کسایی روبرو بشم و چه نقشه ای برام کشیدن ؟!!!

سرورم در حالی که قلاده ی من رو به دست گرفته بودند با حالت مقتدرانه ای کنار من ایستادند و دستشون رو به کمرشون زدند و آروم می خندیدند .

سرم رو پایین انداختم و منتظر دستور بعدی سرورم شدم که :

” _ وای نگاش کن … !

چه بامزست … !

ببین چطوری زانو زده … !

باورم نمی شه … !

چقدر آرومه … ! حیوونی … ! “

اینا عکس العمل های دو تا بانوی بی نهایت زیبا بود که با صدای لطیفشون درباره ی من حرف می زدند .از اینکه یه پسرو با این حالت می دیدن ذوق زده شده بودن و کلی خوششون اومده بود .

بانو نگار :

“ آمادست واسه خدمت گزاری . مگه نه توله ؟ “

گفتم : بله سرورم .

داستان سکسی بردیا با نگار خانوم (7)
داستان سکسی بردیا با نگار خانوم

بانو نگین و بانو نیلوفر به طرف من اومدند و سر تا پام رو برانداز کردند . هر دو قهقهه می زدند و منو تماشا می کردند . بهم لگد می زدن و دستور می دادند که دست و پاشون رو ببوسم .

بانو نگار ( ارباب نگار ( :

“ خیلی خب حالا جو گیر نشید ، بذارین بیاییم تو بعد … “

بانو نگین و نیلوفر سوار من شدند و سرورم هم قلاده ام رو کشیدند و به طرف سالن حرکت کردند .

بانو نگین کف پاهای قشنگشون رو پشت سر من گذاشتند و انگشتهای اون رو داخل موهای من می کردند ؛ اونها رو تکون می دادند و با حالت تحقیر آمیزی فریاد می زدند :

_ بدو حیوون … راه برو … حرکت کن توله سگ الاغ … !

به هر دو بانو تا توی سالن سواری دادم . سرورم و بانو نیلوفر روی کاناپه کنار همدیگه نشستن اما بانو نگین از پشت سگشون پیاده نشدن .

من هم جلوی پاهای ارباب نگار و بانو نیلوفر چهار دست و پا توقف کردم . بانو نگین پاهاشون رو از دو طرف شونه های من پایین انداختند و به همراه دو بانوی دیگه شروع کردن به خندیدن و خوردن میوه …

با هم حرف می زدند و از دستور جدید هم خبری نبود . با این وضع من دقیقا به یک صندلی تبدیل شده بودم و اجازه ی کار دیگه ای رو نداشتم . این رفتار اونها جدا تحقیر آمیز بود . بانو نیلوفر شلوار لی روشنی پوشیده و پاچه های اون رو تا نزدیکیای زانوشون بالا زده بودن . ناخن های پاهاشون کمی بلند بود ، لاک نقره ای رنگی به اون ها زده و مچ بند نقره ی ظریفی هم به مچ پای چپشون بسته بودند . پاهای خوشتراش ایشون جدا خیره کننده بود . راستش انقدر تحریک شده بودم که اگر کوچکترین ضربه ای به آلتم می خورد بلافاصله ارضاء می شدم !

ده دقیقه ای میشد که به اون پاها خیره شده بودم که ناگهان ایشون پای چپشونو به روی پای دیگه انداختند و با لبخندی که به لب داشتند خیلی آروم شست پاشون رو وارد دهنم کردند . و همون طور که داشتند میوه میل میکردند گفتند :

_ طفلکی آقای صندلی گناه داره ! به هر حال اونم باید یه چیزی بخوره دیگه … !

سپس هر سه بانو با صدای بلند شروع به خندیدن کردند …

شوق و شعف من در اون لحظه غیر قابل توصیف بود . این اولین باری بود که پاهای قشنگ یه دختر خانم خوشگل رو می مکیدم و اینطور در برابر اون تحقیر می شدم . اون موقع شک نداشتم که دارم بهترین و خاطره انگیز ترین لحظات زندگیم رو سپری می کنم .

بانو نیلوفر مدام شست پاشون رو توی دهن من تکون می دادند و بانو نگین هم هر از گاهی به صورتم ضربه و سیلی می زدند . و البته ارباب نگار هم فقط می خندیدند و لذت می بردند .

با این که حسابی کمرم درد گرفته بود و دستام دیگه توان تحمل وزن بانو نگین رو نداشتند همچنان به عنوان یک صندلی مشغول انجام وظیفه بودم!

بانو نیلوفر هم مدام از من سوال های جورواجور میکردند و از اون جایی که شست پای قشنگشون تو دهنم بود نمی تونستم درست جواب بدم و این باعث تمسخر و خنده های مکرر هر سه بانو میشد …

ارباب نگار :

” بسه نیلوفر پاتو درآر ، میخوام ته مونده ی سیبم رو بندازم تو سطل آشغال … ! “

بانو نیلوفر پاشون رو از دهن من بیرون آوردند و با تمسخر گفتند :

_ سیر شدی آقای صندلی ؟

بانو نگین : چی میگی صندلی که نمی تونه حرف بزنه … !

ارباب نگار : ” خیلی خب توله دهنتو باز کن ببینم “

به سرعت دستور رو اطاعت کردم و ارباب نگار ته مونده ی سیبی که میل کرده بودند رو توی دهنم انداختند و گفتند :

_ بخورش سطل آشغال …

بانو نگین : عجب سطل آشغال باهوشیه ! بیا پوست موز منو هم بخور…

خدا می دونه که اون پوست موز رو چطوری خوردم … !!!

بالاخره بانو نگین هم از نشستن رو ی صندلی نه چندان راحت خودشون خسته شدند و از پشت من پایین اومدند و به سمت تلویزیون رفتند .

من هم بعد از حدود 40 دقیقه تحمل وزن ایشون تونستم نفسی بکشم و برای خدمت گزاری های بعدی کمی استراحت کنم .

ارباب نگار :

“ خب بچه ها من برم به پروژم برسم . کاری ندارین ؟ “

بانو نیلوفر : کجا میری حالا ؟ داره خوش میگذره …

بانو نگین : راست میگه ، تازه این سریاله هم شروع شده . بذار بعد از سریال برو …

ارباب نگار :

” نه همین قدر هم که موندم کلی از کارام عقب افتادم . باشه یه وقت دیگه . “

سرورم بلند شدند و من هم پشت سرشون راه افتادم که ایشون با خنده گفتند :

_ تو دیگه کجا میای توله سگ ؟! تو فعلا اینجا هستی . قرار شده کارای خونه ی نگین اینا رو انجام بدی. همین جا می مونی و هر دستوری که بهت دادن اطاعت می کنی تا خودم بیام دنبالت . حالیت شد ؟

جواب دادم : بله ارباب . هر چی شما بگید .

بعد از اینکه سرورم رو تا دم در بدرقه کردیم بانو نگین اشاره ای به جاکفشی کردند و گفتند :

_ خب عوضی کارت رو از همین جا شروع کن . کفش های من و نیلوفر رو برق میندازی با اون زبون نجست . زود باش …

گفتم : بله بانو نگین

توی جاکفشی انواع و اقسام کفش ها و چکمه ها انتظار من رو می کشیدند . من هم با کمال میل به دستور عمل کردم و به جون اون کفش ها افتادم . هر کدوم از اون ها رو اول حسابی بو می کردم و می بوسیدم و بعد با تمام توانم می لیسیدمشون . دیگه نزدیک بود جا کفشی رو هم لیس بزنم که شنیدم :

بانو نیلوفر : آهای توله سگ کدوم گوری هستی ؟ بیا اینجا ببینم .

سریع کفش ها رو توی جاکفشی مرتب کردم و چهار دست و پا به خدمت بانو نیلوفر رسیدم .

بانو نیلوفر : یه نگا به کنار مبل بنداز …

نگاه کردم و با یه عالمه جوراب رنگاوارنگ عرق کرده روبرو شدم. احتمالا ایشون هر بار که از بیرون میومدن روی مبل می نشستن ، جوراب هاشون رو در می آوردن و همون گوشه مینداختند و تا مدت ها سراغشون نمی رفتند !

بانو نیلوفر : میری تو توالت همشون رو میشوری و زود برمیگردی. بدو…

گفتم : اطاعت میشه بانو نیلوفر

سبد جوراب ها رو مثل یه جعبه جواهر با نهایت احترام تو بغلم گرفتم و رفتم به سمت دست شویی و اون تو واسه خودم ضیافتی راه انداختم که نگو و نپرس ……………………….. !

بعد از اون اتاق ها رو مرتب کردم و جارو کشیدم ، ظرف ها رو شستم و با کلی خستگی دوباره به خدمت بانوان محترم رسیدم .

بانو نگین : چرا انقدر طولش دادی ؟ معلومه هنوز نوکری رو خوب یاد نگرفتی . یادم بیار به اربابت بگم که تنبیهت کنه … حالا زود بخواب زیر مبل که میخوام یه بازی جالب بکنیم با هم .

من هم خوابیدم زیر مبل. طوری که سرم بیرون و زیر پاهای بانو نگین بود . ایشون پاهاشون رو باز کردن و به سمت پایین خم شدن. صورتشون با صورت من حدود یک متری فاصله داشت .

بانو نگین : خوب گوش کن ، میخوام از این فاصله دهنت رو طوری تنظیم کنی که وقتی تف میکنم درست بیفته تو دهنت … فهمیدی که ؟ باید دقیقا بیفته تو دهنت وگرنه به ازای هر اشتباهی که بکنی دو تا تو گوشی آب دار از من داری . آماده ای ؟

من هم که همیشه آرزو داشتم آب دهن یه همچین بانوی زیبایی رو بچشم و البته فکر نمی کردم که بازی سختی باشه تردید نکردم و گفتم :

_ بله بانو نگین . همه ی سعی خودم رو میکنم

بانو نگین بازی رو شروع کردند

بار اول آب دهن ایشون دقیقا افتاد روی چشم راستم !

منم اجازه که نداشتم از دستم استفاده کنم و چشمم رو پاک کنم هیچ ، حالا می بایست با یه چشم به بازی ادامه می دادم. اون موقع بود که حسابی ترس برم داشت . هنوز جای سیلی های اربابم ورم داشت و کمی درد میکرد … خدا می دونست که چند بار دیگه قراره اشتباه کنم و بانو نگین من رو با چند تا سیلی مجازات خواهند کرد … !

بار دوم و سوم اشتباه نداشتم اما دفعات بعد …

خلاصه آخر کار ده تا سیلی به بانو نگین بدهکار شدم !

بعد از بازی ، بانو نگین و بانو نیلوفر سیلی ها رو بین خودشون تقسیم کردند و حسابی حالم رو سر جاش آوردند … الان که فکر می کنم تنم به لرزه میفته ! هیچوقت فکر نمی کردم که خانم ها هم انقدر دستشون سنگین باشه !!!

خلاصه هر دو بانو حسابی با سگ خودشون سرگرم شده بودند که زنگ در به صدا در اومد . ارباب نگار بود . تا فهمیدم با عجله و البته چهار دست و پا به طرف در رفتم ؛ در رو باز کردم ، به پاهای سرورم افتادم ، اون ها رو بوسیدم و شروع کردم به پارس کردن .

ارباب نگار هم دستی به سرم کشیدند و گفتند :

_ آروم باش سگ باوفا ، آروم …

بانو نیلوفر : حالا نمی شه این سگه امشب اینجا بمونه ؟ تازه داشتیم بهش عادت میکردیم …

ارباب نگار : آره از صورتش معلومه چقدر بهش عادت کردید ! شده مثل لبو !!! چیکارش کردید بدبختو ؟! …

بانو نگین : کاریش نکردیم به خدا ! صورتش همین رنگی بود …

ارباب نگار : خیلی خب . نصف شب شده . اینم باید بره خونش

بانو نگین : باشه ولی باید قول بدی که زود به زود بیاریش اینجاها…

ارباب نگار : مطمئن باش … برنامه ها دارم واسش ……