داستان سکسی سروناز

داستان سکسی سروناز

داستان سکسی سروناز
داستان سکسی سروناز

اونشب خوابم با همیشه فرق داشت.همون جا همون حالت.سروناز بود ولی دیگه اون حالت صمیمیشو نداشت.
-تو قولمون رو شکستی.
-کدوم قول رو میگی؟
-منو تو قرار بود تا ابد مال هم باشیم.
-آره ما هنوزم مال همیم. از حرفای خودم تعجب میکردم امشب واقعا سنگ شده بودم.هر شب درددل حرف های عاشقانه و یادآوری خاطرات ولی امشب؟نه امشب یجور کل کل بود.
-ما هنوزم مال همیم
-در صورتی که یه زن دیگه تو بغلت خوابیده؟
-نه من هنوزم عاشقتم هنوزم روزی یه میلیون بار آرزو میکنم که بیخیال اون دوره آموزشی میشدم و پیشت میموندم که.دیگه لازم نمیشد بخاطر سوختن و ساختن با شندر غاز حقوقم دست به هر کاری بزنی.برای این گناهم هر روز دارم زجر میکشم هر روز یاد خواهر مریضت میفتم.هر شب گریه میکنم.میفهمی؟میفهمی ولی دیگه نمیتونم…. با این حرف اشک روی گونه چپم غلطید.دستای لطیفشو رو گونم حس کردم که داشت قطره اشک رو پاک میکرد.
-ما به هم این قولم دادیم که هرچی شد بازم همو درک کنیم.
-پس سعی کن بفهمی و درکم کنی.همونطور که من درکت کردم.
-باشه عزیزم شبت خوش. و امشب خلاف شب های قبل حرارت لب هاش رو روی لبام حس کردم.همیشه دعوا های توی خوابم اینجوری تموم میشد یه کل کل بعدشم آشتی.درست مثل دوتا بچه ی شش ساله. . .
-بعد از 6 سال در های دلت باز شدن؟واسه خودم اومدی یا چون که یاس شدم؟ با صدای آهنگ از خواب پریدم.واای بیدار شدن با آهنگ یاس روش بدی برای شروع روز جمعست.جدا اول صبحی داره یاس گوش میده؟چه اعصابی!!!
-صبح بخیر مستر خوشتیپ بخور صبحانرو که روز طولانی در پیش است!!! لاله با این جمله ،سینی به دست،وارداتاق شد.صبحانه ای هوس بر انگیز.تخم مرغ و ژامبون و پنیر با دو لیوان شیر.چشمای اشک آلودم رو از خواب دیشب هنوز پاک نکردم.اونم که این وضعیت رو دید گفت:
-چی شده؟موزیک گذاشتم صدا تو نشنیدم جشات نشون میده خیلی وقته داری گریه میکنی! بغلم میکنه این خیلی حس آرامش بهم میده.
-میخوای در موردش بهم بگی؟
-نه نمیتونم.
-خوب باشه حالا دیگه مرد گنده.خودتو جمع کن. بیا یه صبحانه توپ درست کردم. بخار و بوی ساطع.از غذا دیوونم میکرد مخصوصا اینکه در طی 16 ساعت گذشتش هیچی نخورده بودم.آدم تو ارتش آشخورا یاد میگیره که متابولیسم بدنش کم باشه.ولی غذا نخوردن تا این حد خیلی سخته.گرچه دوران ارتش بیشتر از مزایاش یه عالمه خاطره بد وعذاب وجدان روی دستم گذاشت ولی انصافا مزایاش خیلی جاها بدردم خورده.یکیش همین گشنگی.تو ارتش که گشنه میشی قشنگ میتونی بفهمی اون بچه فال فروشی که سر چهارراه 24 گاهی اوقات غذا نمیخوره چه حسی داره.باز ما خیلی وضعمون خوب بود.ولی دوران ارتش یچیزی رو تو عادتام گذاشت که هروقت میخواستم بعد از گرسنگی زیاد یه غذای لذیذ قیافه اون معصوم بچه رو که از گشنگی داره گریه میکنه بیارم جلو چشمم. غذا خوردنمون توی تخت مثل نو عروس و تازه دامادی بود که صبح بعد از عروسی قربون هم میرفتن و لاو میترکوندن.نمیدونم من که حس میکردم به یه نقطه عطف رسیدم.لاله رو نمیدونم.صبحانه رو جمع کردیم.لباس پوشیدم. با این که آدم گرمایی هستم ولی همیشه زیر پیراهن آستین دار میپوشیدم همین شد که اونروز از برهنگی نجات پیدا کردم.شروع کرد در حال ظرف شستن آواز خوندن.نمیدونم،اون لحظه عشق بود یا شهوت ولی یه چیزی منو میکشید سمتش که برم خودمو بهش بچسبونم.از پشت بغلش کردم و شروع به بوسیدن گردنش کردم.شهوتم از دیشب فروکش نکرده بود 3 سال بود هیچ عمل جنسی انجام نداده بودم حتی استمنا۶ هم نکرده بودم.آدم که روانش به هم میریزه انگار بدنشم به هم میخوره.دستم رو بردم روی سینه هاش.و شروع به مالیدنشون کردم اما این باعث نشد که آوازشو قطع کنه.
-it goes like this the fourth the fifth the minor fall the major lift the baffled king composed hallelujah…. و با هم میخوندیم hallelujah hallelujah. بعد از مدت ها یکی رو پیدا کردم که کنارش روانم آروم میگیره.بعد تموم شدن ظرف ها بلا فاصله حتی نزاشتم دستکش هاش رو در بیاره از پشت بلندش کردم وبردمش به اتاق خواب.لباس های هم رو در حال بوسیدن در میاوردیم من شروع به نوازش و کشیدن دست روی بدنش از بالا به پایین شدم.بعد آلتم رو وارد مهبلش کردم گرمای عالی وجود.تلنبه میزدم هر وقت به قیافم توی سکس هام فکر میکنم یاد اولین باری میفتم که به ما داشتن آموزش کار با کالیبر 50 رو میدادن.ازون لحظه هایی تو زندگیم بود که دوست نداشتم تموم شه.تلنبه رو سریع تر کردم و ناله هامون شدید تر میشد.بالاخره ارگاسم شدم و دراز کشیدم کنارش.عرق کرده بودم و نفسم آرام آرام داشت کند میشد.
-ارضا شدی؟
-آره عشقم.
-میدونی چیه؟خریت محظه ولی من تو همین 10 11 ساعت عاشقت شدم.
-میدونم چون منم دقیقا همین حسو دارم.بعد از مدت ها کمی حس آرامش دارم.
-واقعا منم کنارت آرامش میگیرم
-نمیخوای بگی صب چرا ابر بهار بودی؟ میخواستم جدا میخواستم میخواستم این آتشفشان درد فوران کنه تا راحت بشم.
-تو تنها کسی هستی که تموم ماجرا رو میخوام بهش بگم.داستان بر میگرده به 9 سال پیش. روزی که من برای اولین بار اولین عشق زندگیم سروناز رو دیدم اوایل کل کل داشتیم تو دانشگاه بعد از هم خوشمون اومد و شدیم.کبوترای عاشق.همیشه کنار هم بودیم با هم حرف میزدیم همه هم قضیه ما رو میدونستن.خلاصه فارق التحصیل شدیم و نامزد کردیم.اون رفت حسابدار شد منم رشتم مکانیک بود ولی کار گیر نمیاوردم.بالا خره نیاز به خرج عروسی منو وادار کرد دخواست بدم برای ارتش چون مزایاش خیلی خوب بود.اون مخالفت میکرد پدرش بعد نامزدی ما فوت شده بود و کمک خرج نداشتیم.منم چس مثقال ارثیه ای که بهم رسیده بود خرج دانشگاه کرده بودم خیر سرم.خودمم از ارتش و دولت بدم میومد.همیشه میگفتم کارم باید آزاد باشه.چون از دروغ و ریا بدم میومد.از آدم هایی که به اسم دین میریدن تو مملکت و اصل رو ول کرده بودن چسبیده بودن به فرع.بالاخره راضیش کردم و وارد ارتش شدم. راه ده ساله یه ساله طی شد و سال دوم چشم باز کردم دیدم شدم سر گروه بان.سروناز یه خواهر داشت.آزمایش که داده بود دیده بودن سرطان مغز استخوان داره.به من نمیگفت که نمیتونه از پس خرج خواهر ده سالش بر بیاد که من خجالت زده نشم.پنهانی شروع به خود فروشی میکنه.در این بین یه گروه قلتبان میان و بزور پول میگرفتن ازش.اینا رو قبل از مرگ به من گفت.اونم که نیاز به کل پول داشته شروع به پیچوندن اونا میکنه.که یروز از ماراش سر در میارن و کتکش میزنن و اولتیماتوم میدن تا روزی پول اینارو جور کنه بهشون بده.اون تاریخ مصادف با مرخصی من میشد.به امید من هیچ تلاشی برای پول اونا نکرد.نزدیک مرخصی پیشنهاد آموزش نوپو به من داده میشه من برای پول بیشتر قبول میکنم.به همین حاطر دیگه نمیتونستم مرخصی برم و اعزام شدم.پشت تلفن که براش ازین قضیه گفتم زد زیر گریه.بیا خونه دلم تنگ شده برات تورو خدا…عزیزم همه چیز به خاطر زندگی خودمونه…. اینجوری ماستمالیش کردم.روز موعود میرسه و اون جاکشای حرومزاده میریزن وتا حد مرگ میزننش که خونریزی مغزی میکنه و میبرنش بیمارستان.به من اطلاع میدن خودمو سریع رسوندم.بهوش میاد قضیه رو میگه برام.دکتر بهم گفت فشار خون تو سر خانومت داره زیاد میشه ممکنه بره تو کما.میبرنش عملش کنن.که زیر دست دکترا میمیره خواهرشم یه روز بعد یاید میدیدیش که خبر مرگ خواهرشو که بهش دادم چجوری من و خودشو میزد.چجوری ضجه میزد.ضجه هایی که هیچوقت یادم نمیرن …. به اینجا که رسیدم اشکم چکید و دستاشو حس کردم که گونم رو نوازش میکنن محکم بغلش کردم و سروناز رو دیدم که گوشه اتاق داشت بهم چشمک میزد.سرونازی که بخاطر حمایت نکردن جامعه اش مرد به خاطر بی کاری شوهرش.به خاطر حیوون صفتی مردانش……