داستان کوس دادن خفن

داستان کوس دادن خفن

داستان کوس دادن خفن
داستان کوس دادن خفن

سلام من اشکان هستم متولد سال هفتاد این داستان که براتون مینویسم کاملا واقعیه و برام اتفاق افتاده و در واقع داستان نیست ، خاطرس پیش از هرچیز عذر من رو بابت غلط های املایی بپذرین .
سال هشتاد و هفت بود . از سال 85 که توی یه برنامه تلوزیونی نقش خوبی داشتم به بازیگری خیلی علاقه پیدا کرده بودم و بعد از مراجعه های زیاد به آگهی های روزنامه همشهری و کلاه هایی که سرم گذاشتن و کلی پول خرج کردم و بازم هیچی نشد ، یه روز که بعد تعطیلات عید 87 بود داشتم صفحه آموزشگاه های روزنامه رو میدیدم که چشمم به آگهی یه آموزشگاه بازیگری افتاد ، زنگ زدم و پرس و جو کردم و دیدم که شرایط خیلی مناسبه و همون روز رفتم و ثبت نام کردم خلاصه گذشت و از اول اردیبهشت رفتم سر کلاس ، روز اول جلسه توجیهی بود وقتی وارد کلاس شدم همه نشسته بودن رو صندلی ها ، دختر و پسر و کلاس کاملا مختلط بود . همه دختر و پسر های جوون و خوشگل و خوشتیپ . یه سلامی دادم و رفتم رو یه صندلی نشستم از بین همه دختر های فشن مشن کلاس اول از همه نگاهم افتاد به یه خانمی که دقیقا کنج ته کلاس نشسته بود . لباساش سر تا پا مشکی بود . با مو های بلندی که از بغل شالش ریخته بود بیرون . از نیم رخ داشتم میدیدمش لبای پرتز شده یه صورت تقریبا بزرگ ولی زیبا چشمای عسلی رنگ قد معلوم بود قدش بلند بود چون وقتی نشسته بود میشد فهمید ، قدش حدود 180 بود . رفته بود تو فکر آخه کلاس خیلی ساکت بود چون همه غریبه بودن کسی با کسی صحبت نمیکرد تا استاد بیاد . نگاهم بهش بود که دیدم توی فکره و سرش پایینه یه شکلک های از خودش در می آورد پیش خودم گفتم نکنه این دیوونس؟
خلاصه گذشت و استاده اومد سر کلاس که یه بازیگر به قول خودش معروف بود ولی نمیدونم چرا من نمیشناختمش و بقیه میشناختن!!! یه مقداری چرت و پرت گفت از شرایط و این حرفا هر کسی هم یه سوالی پرسید و بعد یکی دو ساعت رفت . کلاس که تعطیل شده زن سیاه پوش رو دوباره دیدم که بلند شد بره وای خدای من چه قدی داشت ولی برام خیلی عجیب بود که چرا این خانم انقدر ساکت بود و اصلا به هیچ کسی حرفی نزد حتی از استاد سوالی هم نپرسید!!!
گذشت و هفته بعد رسید ، دوباره رفتیم سر کلاس ، خانم سیاه پوش رو دیدیم که دوباره همونجای قبلی نشسته!! گوشه کلاس!! از همه زودتر اومده بود سر کلاس!!! برام خیلی سوال شد که این چرا بازم سیاه پوشیده؟ چرا بازم گوشه نشسته؟؟؟ کلاس شروع شد و یه استاد جدید اومد تو کلاس که نویسنده بود ، یه مقداری درمورد تئوری بازیگری برامون گفت و ما جزوه نوشتیم و یه آنتراک دادن رفتیم یه چایی بزنیم ولی اون دختر اصلا از جاش تکون نخورد! برگشتیم سر کلاس و استاد گفت میخوام یه کاری کنم که کلاستون از این حالت خشک در بیاد و بیشتر با هم آشنا شیم ما هم گفتیم چه خوب! یه صندلی گذاشت وسط کلاس و به یکی گفت بیا بشین ، اسم بازی صندلی صداقت بود گفت از اون سر هرکسی هر سوالی دوست داره از این آقا بپرسه و ایشون باید حقیقت رو بگه ، طرف نشست و هرکسی یه سوالی ازش پرسید و حتی خود من ولی این برام سوال بود که چرا اون خانم حتی تمایل به سوال پرسیدنم نداشت!
وقتی سوالا تموم میشد کسی که رو صندلی بود انتخاب میکرد که نفر بعدی کی باشه! یه چند نفری رو گفتن تا رسید به من! منم رفتم نشستم رو صندلی و همه تک تک سوال هاشون رو ازم پرسیدن رسید به خانم سیاه پوش ولی از منم سوالی نپرسید ، بعد از این که سوالا تموم شد وقت انتخاب نفر بعدی رسید . اصلا از همون اول که نشستم رو اون صندلی مطمئن بودم موقع انتخاب نفر بعدی حتما میگم که اون بشینه رو صندلی!! گفتم شما خانم و با انگشت نشونش دادم .
رنگش پرید گفت من؟ گفتم بله شما دیگه شما که گوشه نشستین ، دیدم خیلی نگران شد و با ترس و لرز گفت ببخشید اگه میشه من نیام! همه تعجب کردن که چرا؟ گفت اگه من بیام روی اون صندلی بشینم یا باید دروغ بگم یا این که به سوالاتون جواب ندم!! اصلا هنگ کردم ، مرموزیش برام چند برابر شد ، پیش خودم میگفتم یعنی این کیه؟ چرا اینطوریه؟ بهش گفتم حداقل اسمتون رو که میتونیم بدونیم؟ گفت بعله اسمم میتراست ، وای میترا اسمش هم مثل خود خفن بود .گذشت و بعد این داستان نوبت رسید به اتود زدن ( اتود در اصطلاح بازیگری به معنی بازی تمرینی ) استاد گفت فرض کنید بالا یه ساختمون پنجاه طبقه هستین و مجبورین از روی یه کابل که بیست متر اونطرف تر به یه ساختمون دیگه که اونم پنجاه طبقس وصله رد بشین ، اون حس رو برای من بازی کنید ، خوب همه بازی کردن نوبت رسید به میترا بلند شد و یه بازی خیلی باحال کرد اصلا فکر نمیکردم اینقدر استعداد داشته باشه همه تشویقش کردن و نشست و هر کسی نصبت به بازیش یه نقدی رو بیان کرد ، بعد از چند نفر دیگه نوبت رسید به من . از اونجایی که من قبلا یه کار تلوزیون انجام داده بودم و یه چیزایی از کارگردان یاد گرفته بودم و تو موقعیت آموزش دیده بودم خدایی یه سر و گردن از بقیه بالا تر بودم حالا نه این که از خودم تعریف کنم و بگم من آلپاچینو بودم مثلا نه ولی بازیم خیلی بهتر از بقیه بود ، شروع کردم به اجرا . از روی طناب قدم قدم رد شدم دست و پاهام لرزید بدنم لرزید حس ترس وحشت ، آب دهنم خشک شد نفس نفس میزدم واقعا وحشت رو نشونشون دادم و تو همین حالت بودم که از ته کلاس صدایی رو میشنیدم : آفـــــــــــرین آفـــــرین ، خیلی خــــــوبه ،
عالیــــــه ، عالـــــــــــــی ، شک نداشتم , خودش بود صدای میترا که داشت منو تشویق میکرد . اتودم تموم شد و همه اتود منو نقد کردن و خیلی برام باعث خوشحالی بود که با اون اتود تونستم اون روز به همه شون نشون بدم که چه استعدادی دارم . کلاس تموم شد و موقع رفتن دیدم که میترا با یکی دیگه از دخترای کلاس که اسمش الهام بود داره صحبت میکنه و انگار که با هم خیلی اوکی شده بودن و شماره تلفن رد و بدل کردن . یه پسری بود به اسم محسن که از بازی من خوشش اومده بود با هم صحت کردیم و فهمیدم که اونم مثل من بچه جنوب شهره و تو میدون راه آهن یه مغازه سی دی فروشی داره با هم دوست شدیم و بهش گفتم از هفته بعد باهات هماهنگ میشم با هم بریم مسیر رو و تو راه برگشت هم با هم رفتیم .
تو این یه هفته دل تو دلم نبود خیلی دوست داشتم دوباره سر کلاس برم و م%