دختر کم حرف خونه

دختر کم حرف خونه

دختر کم حرف خونه
دختر کم حرف خونه

معروف بودم به دختر کم حرف و آرام خانواده. و البته لاغر بودنم هم ضرب المثل بود. سه سالی بود که دیپلمم را گرفته بودم، برنامه خاصی برای آینده ام نداشتم، تفریحم هم صحبتی با دوستان زمان دبیرستانم بود، یا گردش در پارک با دوستان و خواهرهام. دو خواهر بزرگتر داشتم که یکیشون با پسری که مادرم خیلی باهاش مخالف بود ازدواج کرده بود، اون دعواهای قبل از ازدواجش تا اون زمان بدترین دوران زندگیم بود. همزمان دو خواستگار داشت ، مجید شاگرد نانوای سر کوچه و مسعود سوپری محل. نظر مادرم به مسعود بود حداقل یک مغازه از خودش داشت، ولی خواهرم مجید را میخواست، و آخرش هم با مجید ازدواج کرد.
یک برادر کوچکتر هم دارم که عاشق فوتبال و بوکسه.
مادرم همه کاره خانواده است و دوست داره همه زیر فرمانش باشند،پدرم آدم آرومیه و البته زحمتکش اما بی پول. هیچ وقت شغل ثابتی نداشت. هر روز جایی مشغول بود، چند وقتی بود که برای شرکتی کار میکرد و اجناسشون را جابجا میکرد و بعد از مدتی خودش جنسهای اونها را میخرید و میفروخت، مادرم خوشحال بود چون پول بیشتری در می آمد.
یک روز مردی حدودا سی ساله با پدرم به خانه آمد، مامان و بابا خیلی تحویلش میگرفتن ، قیافه ای معمولی داشت و تیپ نسبتا رسمی. من، بی حوصله مشغول پیامک بازی با دوستام بودم که مادرم صدام زد.
– سیمین بدو برو میوه بشور بیار
– میشه به ناهید بگی
– اون داره چایی و شربت آماده میکنه بدو جلو مهمون زشته
– همه شو که با هم نمیخواد بخوره ،ناهید چایی که آورد میوه هم میشوره
-پاشو تا نیومدم سراغت
مثل فنر از جام پریدم و با دلخوری رفتم توی آشپزخونه
ناهید سینی چای و شیرینی را آماده کرده بود و داشت چایی میریخت
غرغر کنان رفتم سر یخچال
– مامان چشه اینجوری میکنه
– این مرده همون مهرداد بیاته ، همون صاحب شرکته
– خوب که چی، چرا مامان دستپاچه است
– مامان اسم پول میاد حول میشه
مادر سرشو کرد تو آشپزخونه
– ناهید چایی را بیار و تو سالن بمون، سیمین تو هم بعدش میوه بیار
– مامان ناهید بیاره
با چشم غره مامان خفه شدم و بعد از ناهید رفتم تو سالن میوه تعارف کردم و نشستم
مامان و بابا و بیات حرف میزدند و میخندیدن . نمیدونم من اونجا چه کاره ام ، از مامان لجم گرفته بود. حوصله شنیدن صحبتهاشونو نداشتم، خودمو سرگرم افکارم میکردم و گاهی یواشکی خمیازه میکشیدم.
چندبار بیات به خونه ما آمد و ما هم به خونه اونها رفتیم، مجرد بود و با پدر مادرش زندگی میکرد، خانه شون بزرگ و جای خوب شهر بود. بیات همیشه مزه میپروند و شوخی میکرد، و مامان بابا و دیگران هم ریسه میرفتن ، اما من حوصله هیچکدومشونو نداشتم.
یک روز که کنار اتاق افتاده بودم دوباره پیامک بازی میکردم ، مامان با یک لبخند خاص آمد کنارم نشست.
– سیمین جون ،اونو بزار کنار باهات حرف دارم
– بله مامان جون
از زندگی و اینکه هر دختری یک روز ازدواج میکنه و شتر و چیزهای دیگه گفت و آخرش هم گفت که آخر هفته برام خواستگار میاد
– مرد خوبیه ، هم خوش اخلاقه هم خوش قیافه است هم وضعش خوبه
من هم سرخ شدم و سرمو انداختم پایین گفتم
– خوب مامان ، بیاد تا ببینیم
پنجشنبه شب خواستگار آمد، بیات بود. خیلی تعجب کردم.بیشتر از 10 سال اختلاف سنی داشتیم، خوب چرا برای ناهید نیومده؟
مراسم کسل کننده خواستگاری انجام شد و من و بیات را تنها گذاشتن که با هم حرف بزنیم، بیات شروع به حرف زدن کرد، برام مهم نبود و گوش نمیکردم فقط منتظر بودم تموم بشه و برن. بعضی وقتا مجبور میشدم با بله و نه جوابشو بدم. عاقبت رفتن.
مامان تا درو پشت سرشون بست با صورتی که از خوشحالی سرخ شده بود اومد طرفم
– مبارک باشه دخترم، خوشبخت بشی ایشالا، یکی دو روز دیگه جوابشونو میدیم بیا بریم با هم حرف بزنیم ببینیم کی وقت عقد بزاریم
– آخه مامان
– خجالت نکش دخترم، هر دختری ازدواج میکنه، ماشالا بخت تو هم که بلنده
– نه مامان ، حرف خجالت نیست، من اینو نمیخوام
خنده روی صورت مامان خشک شد و رنگ از صورتش پرید. دستمو گرفت و کشید توی اتاق
– چی میگی دختر، مرد از این بهتر، پولدار خونواده دار، متین، با آبرو، بهتر از اون شوهرخواهرت نیست؟ ببین خواهرت با چه بدبختی زندگی میکنه، وضع خودمونو ببین، کی بهتر از این.
کاملا عصبانی بود، جرات نکردم حرفی بزنم، آخرش کمی مهربون شد و از عاقل بودن و فهمیده بودنم گفت ، میدونستم اگر دهن باز کنم ، منفجر میشه، دعواش با خواهرم یادمه. سرمو انداختم پایین و هر چی گفت تایید کردم
لپمو با خوشحالی ماچ کرد
– آفرین دخترم ، فکراتو بکن فردا جواب بده
منظورش جواب بله بود.
مراسم مختلف رفت و آمد و عقد برگزار شدند، مهرداد مدام چشمش تو صورتم و بر روی اندامم بود و این مرا آزار میداد. فردای مراسم سفرهای پشت سر هم من و مهرداد شروع شد. شمال ،جنوب، ترکیه،تایلندو …
این گردشها و سفرها برایم جالب بود اما حضور مهرداد آزاردهنده بود ، سعی میکردم چیز جذابی در اون پیدا کنم اما نمیشد. وقتی حین گردش اطلاعاتش را در مورد مکانهای تاریخی و مکانهای دیدنی به رخم میکشید یا با مهارتش در صحبت کردن با خارجیها به من پز میداد، یا نشون میداد نیازی به تور لیدر نداره حالم را بد میکرد.
هر بار با سوغاتیهایی برای خانواده ام برمیگشتم و اونها خیلی خوشحال میشدند، مهرداد هیچ وقت دست خالی به دیدن مادر و خواهرهام نمیرفت و اونها هم همیشه از دیدن مهرداد ذوق میکردند.
چهار ماهی از ازدواجمان میگذشت و مهرداد برای سکس به من نزدیک نشده بود، از این بابت خیلی راضی بودم.
یک شب که در هتلی خوابیده بودیم با فشاری که به نوک سینه ام آمد از خواب پریدم مهرداد لخت روبرویم خوابیده بود سینه ام را گرفته بود ،از بدن پشمالویش چندشم میشد، شوکه و خیس عرق شده بودم.با سینه و پاهایم ور میرفت.لرزش عجیبی تو بدنم می افتاد. امیدوار بودم که به همینجا ختم بشه اما دستشو برد توی شرتم، چیزی مثل برق توی ستون کمر بالا میرفت و بدنم را میلرزاند، خیس شده بودم ، مهرداد مرا به پشت خواباند ولباسم را باز کرد و شرتم را درآورد. سرش را لای پایم برد و آلتم را لیس میزد. بی اراده چشمان بسته بودم و دندانهایم را به هم فشار میدادم. پاهام را از هم باز کرد و آروم آروم چیزی وارد بدنم شد داغ و سخت و بزرگ بود، درد بدی داشت ، کامل وارد شد و شروع به عقب جلو شدن کرد، لرزش شدیدی توی بدنم افتاد و تمام تنم یخ شد، ارگاسم شده بودم ، متعجب بودم ، من نمیخواستم لذتی ببرم پس چرا اینطوری شدم، از خودم و مهرداد بدم می آمد، مهرداد سرش را جلو آورد
-سیمین ارضا شدی
اشک و بغض نمیگذاشت جوابشو بدم و سرم را به علامت مثبت تکان دادم
دوباره پرسید
– دوست داشتی
دوباره سر تکون دادم
-سیمین منو دوست داری؟
سر تکون دادم
-بگو سیمین ،دوسم داری؟
سعی کردم جلو گریه ام را بگیرم و گفتم : آره دوست دارم تو شوهرمی
خوب شوهرم بود ، وظیفه ام بود دوستش داشته باشم، باید دوستش میداشتم اما ندارم
بلند شد و به حمام رفت، لذتش را برده بود حالا بیخیال دوش میگرفت، اما من با غم سنگینی مچاله شده بودم و آرام گریه میکردم. گمان میکردم اولین سکس زندگیم شیرین و لذت بخش باشه. با کسی که دوستش دارم و از لمس کردن بدنش و از بوی تنش هیجان زده بشم. اما اینطور نشد.قبل از اینکه مهرداد بیرون بیاد خوابم برده بود.
هر شب تقاضای سکس داشت و اگر میتونستم بهانه ای پیدا میکردم یا زودتر خودمو بخواب میزدم تا دست از سرم برداره، دوره های پریودم نامنظم هستند و دیر به دیر پریود میشم، بهترین بهانه ام همین روزهای پریودی بود که تا 10 روز یا بیشتر کشش میدادم، بعدا یاد گرفتم و یک پد میگذاشتم و الکی میگفتم پریودم و کاری باهام نداشت ، اما زیاد نمیشد طولانیش کرد.
یک دیگه از کارهای زجر آورش این بود که هر هفته هدیه ای میخرید و انتظار داشت بعد از گرفتن هدیه اش بهش بگم دوستش دارم، من هم میگفتم اما واقعا کار سختی بود. بعضی وقتها هم بعد از هدیه و دوستت دارم با یک سکس همراه میشد.
ماشینی برام خریده بود ، کارهای سند و آموزشگاه رانندگی را منشی شرکتش خانم فیروزی انجام داد.هفته ای یکی دوبار با خواهرهام و بعضی وقتها یک دوتا از دوستام برای خرید میرفتیم. برای خودم و خوهرهام و برادرم خرج میکردم و از دیدن شادیشون حال میکردم.
یک روز با ناهید و خواهر بزرگم سمیرا در بازار میچرخیدیم که یکی از دوستهای دبیرستانم را دیدم. کلی ذوق زده شدیم و حال و احوال کردیم و وقتی شنید ازدواج کردم خیلی خوشحال شد و من هم تظاهر کردم که خیلی خوشبختم.کلی با هم حرف زدیم و توی بازار گشتیم. موقع رفتن شماره موبایلمو خواست، شماره امو بهش گفتم و رفت، داشت میرفت که ، پسری از پشت سرمون گفت
-من هم حالا شماره تو دارم بهت زنگ میزنم
پسری لاغر و سبزه با موهای بلند بود خواهرهام فحشی نثارش کردند و از اونجا دور شدیم
از بعدازظهرش سیل پیامکها و زنگ زدنهاش شروع شد.هر دفعه که پیامکی میامد یا زنگ میزد دلم میریخت مخصوصا اگر مهرداد نزدیکم نشسته بود، اوایل جواب نمیدادم اما کم کم به خودم گفتم ضرری نداره ، پیامک و صحبت تلفنی آسیبی به من نمیرسونه حداقلش از این یکنواختی در میام.
جواب پیامکهاشو میدادم و بعضی وقتها صحبت میکردیم حس دلهره لذتبخشی داشتم. دیگه به این تماسها معتاد شده بودم. اگر روزی زنگ نمیزد یا پیام نمیداد بهم میریختم.
چند روزی بود که اصرار داشت همدیگر را ببینیم اما میترسیدم، از مواجه شدن با یک غریبه کمی ترس داشتم و همینطور از لو رفتن ماجرا.