سوراخ کون دختر عموی تپل

من داود هستم 23سال از یکی از شهر های آذرباینجان غربی قد و قیافه ام خوب و شغل ام خیاطی و بعضی وقتا با عموم تو کار میوه رفت و آمدی داریم به عراق میخوام داستان واقعی سکس با دختر عموم رو براتون بگم .یه دختر امه داشتم بنام لیلا که خیلی خوشکل و جذاب بود از هر لحاظ ک بگی شبیه باربی میموند.متوجه شده بودم که بهم علاقه مند شده و منم قبل سربازی بود هر کار کردم نتونستم بهش بگم تا اینکه دختر عموم که اسمش مرجان است و با لیلا فامیل هم هستن یعنی دختر دایی و دختر امه هم هستن و با هم دیگه خیلی صمیمی بودن قبول کرد که بهش بگه و جورش کنه منم بیخیال شدم. میشد رو حرف اش حساب کرد .دیدم آغا وقت سربازی رفتن اومده و هیچ خبری از جواب مثبت نیست از مرجان سراغ شو گرفتم گفت جوابش مثبت ولی میخواد تا سربازی رو تموم نکردی چیزی بینشون نباشه .چون دلیل اش این بود که به خاطر فامیل نمیشه و حرف میزنن پشت سرمون و غیره …
منم خر شدم و رفتم سربازی چند ماه ای مونده بود تموم بشم که لیلا عروسی کرد نتونستم مرخسی بگیرم و برم سراغ اش که چرا مگه قول نداده بودی و غیره…سربازی تموم شد و اومدیم دیدیم بله حرفای دختر عموم مرجان کلآ دروغ بوده و هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشده هیچ …لیلا هم خیلی خاطر مو خواسته ولی هیچ حرکتی از من ندیده …کلی ذهنم درگیر این موضوع شده بود که فکر های پلید اومد سراغم . تصمیم گرفتم که از دختر عموم انتقام بگیرم چون منو فریب داد چرا شو نمیدونستم ..واقعآ دشمن خودم میدونستمش به خاطره دروغ که تحویلم داد. یه عمو دارم که تو کار تجارت میوه به عراق هست. بهم پیشنهاد داد که با دختر عموم ازدواج کنم همون دختر عموی دروغ گو به اصطلاح دشمن من… از این موضوع هم خبر نداشت که کلی ازش کینه به دل دارم .منم دیدم اگه اینجوری باش راحت تر میتونم انتقام مو بگیرم قبول کردم و عموم رفت پیش اون یکی عموم که پدر مرجان بود .مرجان همون دختر عموی جنده مه که دروغ گفت بهم و کلی ازش ناراحتم هنوزم ..بله حرفاشون رو زدن و منم خواستم یه مدت با هم نامزد بمونیم تا کمی پول جمع کنم و تو فکر خودم انتقام مو بگیرم.چند وقت گذشت یه روز مرجان زنگ زد و گفت ناسلامتی با هم نامزد شدیم چرا ازت بیخبرم یعنی با کس دیگه ای دوستی کسی تو خاطرت هست که نسبت به من بی اهمیتی .یعنی میخواست ببین هنوز لیلا تو خاطرم هست یا نه ..منم یه جوری پیچوندمش که انگار هیچی نشده و کلی خاطر شو میخوام همون شب ساعت 12 شب باهاش قرار گذاشتم تو کوچه ..خونشون 45 کیلو متر با ما فاصله داشت .وقتی رسیدم ساعت 1 شب کلی ذوق زده شده بود که این همه راه و این وقت شب یعنی اینقد خاطرمو میخوای و دوستم داری راست میگی داود…منم که یه نگاه به هیکل و اندامش کردم دیدم اگه بزارم که حتمآ هم میزارم مال بدی نیست چون تا اون موقع اصلا به چشم مشتری نگاش نکرده بودم .بله یه دختر بلوند .کون های نسبتا بزرگ . حجابی که از همه دلنشین تر بود گفتم بله باور کن کلی عاشق ات شدم و روم نمیشد که الان قسمت شده و بسم الله تحویل بگیر عشقتو… اول از همه شروع کردم با هاش دست دادم و یه بوس کم ازش گرفتم و گفتم که میخوام برگردم خونه اونم گفت کجا مگه دیونه شدی این موقع شب تنهایی اونم این همه راه رو برگردی منم گفتم نمیشه فقط خواستم ببینمت و دلم هواتو کرده بود واسه اینکه بهت ثابت بشه عاشقتم و دوستت دارم الان هم نمیخوام عمو ببین که اینجام اگه دوست داری پیش ات باشم فردا میام تو هم بهم ثابت کن که عاشقمی ..خونواده عموم هر روز دسته جمعی میرفتن باغ .به مرجان گفتم اگه میخوای ثابت کنی فردا باهاشون نرو منم میام پیشت تا عصر که اونا برگردن اونم که خر این حرکت من شده بود قبول کرد و خودشو به مریضی زد و نرفت باغ و موند خونه ..منم برگشتم یکراست رفتم حمام شروع کردم به پاک کردن و صفا دادن له شازده که تا حالا کوس و کون ندیده بود با دوستم مشورت کردم که پرده زدن چ جوری و کون کردن چی و راحت شدن وآب خالی کردن و غیره….بله همه جوابها رو گرفتم که برای اولین بار آدم جنبه اش کم و پرده حساس وکون آزاد و آب اش فاجعه …رفتم قرص خریدم و خوردم و شیک کردم و رفتم خونه عمو تو یک ساعت ای که تو راه بودم همش به فکر لیلا از دست رفته و مرجان خر شده و انتقام ازش بودم که چجوری بکنمش که اوغده ی دلم خالی شه…رسیدم خونه عمو دیدم بله کسی نیست جز مرجان حجابی کون تپل و آرایش کمی که کرده بود بهش می اومد سلام کردم به لحن متفاوت ..سلام خانم گلم…که اونم فورا جواب مو داد علیک سلام شوهر عزیزم از همون جا شازده شق کرد و مات ومبهوت شده بودم که بهم گفت شوخی کردم چرا خشک ات زد منم گفتم چیزی نیس تا حالا عاشق نشدم این حرفها رو هم از کسی نشنیدم که فورا بهم گفت دروغ دروغ پس لیلا چی که میگفتی نباشه میمیرم و چی…منم گفتم بابا اون یکطرفه بود و رفت… دو طرفه

دو طرفه رو میگم تجربه نکردم که خیلی حال داده بهم تا اینجا…اونم جواب داد حالا کجا شو دیدی فورا اومد سمتم و شروع کرد به لب گرفتن و بوس و آه آه کردن و عزیزم و عشقم و غیره…فکرشو نمیکردم که مرجان حجابی اینجوری باشه گفتم بهش که نکن دختر ناسلامتی تو حجابی هستی و آدم اسلام و غیره ..که گفت بله راست میگی ولی تو شوهرمی گلم..که دیگه طاقت تموم شد و رفتیم اتاق خوابش همه ی کارهای خونه رو کرده بود الا جا خواب شو جمع نکرده بود گفت به خاطر مریضی ایم جمع نکردم تا شک نکنن منم گفتم بهتر .اگرجمع هم میکردی باید دوباره پهن شون میکردی چون لازم مون میشه اونم اخم شیرینی کرد و گفت اره جون بابات من بهت نمی دم از الان بهت گفته باشم اگه بخوای ای کارا رو بکنی باید از الان بری منم یه نگا بهش حالت اخم و دل شکسته رو بهش یه کم ساکت شدم و خیره بهش …که به جواب اومد گفت چی نگاه نکن همین که گفتم ..منم یه آه کشیدم و گفتم بله مرجان خانم بهت گفتم که عشقای من همشون یکطرفه بودن این یکی هم شد یکطرفه باشه مشکلی نیست میرم خدا حافظ…برگشتم که برسم جلوی در اومد دستمو گرفت و برگردوند داخل از من ول کن ول کن اونم هی میگفت ببخش ببخش شوخی کردم بیا نرو ..خلاصه برگشتم و شروع کردیم ب لب و بوس ..نمیدونم چی شد چشامو باز کردم دیدم داخل رختخواب مرجان دو نفری من زیر و مرجان بالا هی داشتم دست مالیش میکردم از سر تا پاش.. یه کم که ازم جدا شد دوباره چسپوندمش به خودم و ازش خواستم که اونم بدنم و نوازش کنه و دست بکشه که گفت نه اگه اینجوری پیش بره شاید بهت ثابت بشه که دوستت دارم و عاشقتم ولی به قیمت به گا رفتنم. نه اصلآ پاشو دیگه بسته پوررو..منم با دو دستم صورتشو گرفتم و خیره بهش گفتم ببین یا بزار برم و برنگردم یا متوقف ام نکن بزار خوش باشم که بازم رفت تو خودش و با اخم گفت اگه پرده مو بزنی چی ؟منم گفتم نگران نباش اگه به اون جا هم برسیم من مسئول همه چی هستم گفت آخه اون باید بمون برا شب عروسی گفتم باشه اون بمونه اون یکی چی اون که پرده نداره اونو بیار جلو .که گفت آخه میگن خیلی درد داره منم گفتم پرسیدم چجوری راش بندازم برو کرم بیار .. رفت از کومد یه کرم برداشت و آورد نشست رو بروم بهش گفتم چیه نگاه نکن منم استاد اینکارا نیستم واست شعبده بازی در بیارم بیا خانم گلم شروع کنیم آروم آروم اومد بغلم دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم خوب بلند شده بودد یه آه کشید و ای وای چقد سفت شده میخوای اینو بکنی تو من نمیشه اصلآ گفتم بیا قرعه بزنیم هر چی شد همون چون میخوام بدونی که قصدم اذیت کردن ات نیست ولی اگه قرعه واسم در اومد حق نداری دبه کنی اونم کلی خوشحال از اینکه نماز خوون و حجابی بود باور داشت که قرعه واسه اون در میاد قرار قرعه هم این بود که 3تا سوراغ داری یکی شو میبخشم به شب عروسی یکی هم به قرعه ولی اون یکی مال منه (کوس و کون و ساک زدن )قبول کرد کاغذ و قلم و آورد و نوشتم کون و کوس و ساک زدن ..به هم زدیم یه بسم الله گفت و در آورد کون دادن یه سری تکون دادو ای وای ای وای گفتن…
منم گفتم ببین اگه واسه تو در می اومد ناراحت میشدی اگه به کونت دست میزدم الان هم من ناراحت میشم اگه نزاری گفت باشه ولی یه کم و اگه درد داشته باشه نمیذارم بهش گفتم قرعه به نام من در اومد ه حق با من بیا جلو اومد جلو و شروع کردیم به لب گرفتن و در آوردن لباس رسیدم به سینه هاش عجب سینه های خوشکلی دست نخورده و بلند رو به جلو شروع کردم به لیس زدن و خوردن یه نیم ساعت تموم خوب داشت باهاش حال میکرد آه وناله اش اتاقو پر کرده بود رفتم سراغ شلوارش به زور درش آوردم کوس اش نابغه بود سفید و بی مو و خیس خیس با انگشت و زبون کمی مالوندمش که صداش در اومد که قرارمون این نبود منم قبول کردم و برش گردوندم کونهای نسبتآ بزرگ و تندی داشت یکم دست مالیش کردم و کرم رو آوردم زدم به دور کیرمو کون مرجان تمام که کرم مالی شون کردم گفتم شل کن عملیات شروع میشه هی میگفت تو رو خدا یواش یواش فقط میخوام بهت ثابت بشه که عاشقتم وگر نه نمیذاشتم منم گفتم باشه هم ثابت کن و هم شل …
سر کیرمو گذاشتم دم کونش آروم آروم فشار میدادم اونم دم به دم صداش بلند تر میشد یه کم که باهاش کار کردم اونم بیشتر که خودشو شل کرد سر کیرم رفت داخل خیلی تنگ و گرم بود جیغ اش رفت رو سقف خونه و داد و هاوار کردن شروع شد که درش بیار درش بیار گو خوردم گو خوردم منم یکم متوقف اش کردم و آروم از پشت شروع کردم به نوازش و قربون صدقه اش رفتن تا صداش کم شد و بهش گفتم دیگه رفت آروم باش یکم دیگه جا باز میکنه دردت تموم میشه خودتو شل کن اونم هی میگفت تو رو خدا داود بسه پاره شدم بیا پایین منم دیگه ول کن نبودم و آروم شروع کردم به تلنبه زدن تا همه ی کیرمو بردم داخل و هی داشتم رو کوناش حرکت میکردم اونم کم کم داشت آروم میشد و حال میکرد ولی هرز گاهی هم میگفت بسه دیگه جان من بسه دیگه

تو این حال که داشتم باهاش کار میکردم 2 بار آبم اومد و خالی کردم توی کونش هر بار میگفت سوختم این چیه منم میگفتم داره باز میشه و خوشحال باش چون هر بار که آبمو میریختم به حکم آبم تلمبه زدن روانتر میشد اونم کمتر درد میکشید دومین بار که آبم اومده بود دیگه کم کم خسته میشدم ولی به حکم قرص که خورده بودم کیرم هنوز سفت بود آوردمش بیرون و اونم یه آخی گفت که راحت شدم از دست این کیرت پاشو منم گفتم بی خیال بابا کس تو بیار جلو تو هم یه کم حال کنی که گفت نه نمیخوام و قولمون این نبود منم گفتم چیه از دستم عصبانی شدی ناراحتی از اینکه امروز رو پیشتم اونم گفت نه ولی نمیخواستم اینجوری بشه گفتم حالا بی خیال بهم ثابت شد که عشقم یکطرفه نیست و عاشقمی الان هم بزار ببینم کوس چیه سرمو بردم پایین و شروع کردم به خوردنش کلی ازش آب اومده بود کل آبشو خوردم یه 5 دقیقه ای خوردم که مرجان یه پیشنهاد داد گفت بیا فقط سر کیرتو ببر داخل ولی قول بده به پرده نرسه منم گفتم باشه کیرمو خیس کردم و گذاشتم دم کوس اش و آروم آروم مالوندم به کس اش که گفت بزار بره داخل ولی از بس تنگ بود هر چند فشار میدادم داخل به زور نمیرفت هر جور بود سرشو فرستادم داخل و اونم فریاد کشید و با دو دست اش کمرمو نگه داشت که بسه نزار از این بیشتر بره تو یکم صبر کردم تا آروم شد شروع کردم به تلمبه زدن فقط سر کیرم میرفت تو و بیرون در این حالت با سینه های برجسته و خوشکل اش روبرو بودم که باهاشون بازی میکردم اونم چشاشو خیره کرده بود به چشای من و میگفت تو رو خدا پردمو نزن هواسم به کیرم بود که زیاد نره داخل کوس اش چند دقیقه ادامه داشت که کل بدن مرجان به لرزه در اومد و جیغ زد و ارضاه شد و گفت بسه آروم بیار بیرون منم گفتم بزار منم آبم بیاد بعد اونم شروع کرد به حال دادن تا بعد چند بار تلمبه زدن آبم اومد کیرمو آوردم بیرون ریختم رو شکمش بعد کنارش ولو شدم و چشامو گذاشتم رو هم چون شب خواب نداشتم و کلی خسته شده بودم بعد یه مدت خوابم برد ساعت 1 بود که بیدارم کرد گلم گلم پاشو وقتی چشامو باز کردم فکر کردم کل این داستان خواب بوده ازش لب گرفتم و گفتم مرجان خواب میدیدم یا راست بود اونم با خنده گفت آره جون بابات کوس و کونمو جر دادی نمیتونم درست بشینم تفلک راست میگفت نمیتونست درست بشین بهم گفت بهت ثابت شد یا نه منم گفتم آره اگه قول بدی ادامه داشته باشه .اونم یه مشت یواش بهم زد و گفت پاشو پاشو دیر شده الانه که پدر و مادرم بیان یه نگاه به ساعت کردم و گفتم حالا زوده با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم تو حموم هم برام ساک زد و دوباره آبم اومد ریختم رو سورتش بعد اومدیم بیرون و نهار خوردیم و پاشدم اومدم بیرون …
بعد اون موقع عموم اومد شهر ما تو کوچه ما زمین خرید و شروع کرد به ساختن که زن عمو و مرجان هم هر روز میرفتن سر خونه وکار میکردن منم باهاشون بودم از صبح تا شب مثل خر ازم کار میکشیدن و چون خونشون یه شهر دیگه بود شب میموندن خونه ما منم تا فرصت میشد با مرجان سکس میکردم از پشت بعد چند ماه که ازش خسته شده بودم کل قضیه رو بهش گفتم که از روی ناراحتی بود چون نذاشت به عشقم برسم این کارو کردم و نمیخوام بگیرمش اونم به اشتباه خودش اعتراف کرد و گفت به لیلا حسودیش شده و میخواسته مال خودش بشم بعد چند روز دعوا باهم به هم زدیم و از هم جدا شدیم و به عموم گفتم که باهاش نمیسازم و غیره….
قزییه لیلا رو هم بگم که بعد اون قزییه با کلی خایه مالی و کس شعر گفتن که مرجان نذاشته بهت برسم وگر نه نمیذاشتم مال کسی بشی و هنوزم دوستت دارم خرش کردم با هم دوست شدیم خونشون نزدیک خونه ما بود رفت و آمدش با ما زیاد بود .شوهرش بیشتر شبها میرفت سالن فوتبال داوری میکرد رابطه ام باهاش خوب بود چند بار که شوهرش خونه نبود رفتم سراغش و باهاش سکس میکردم و لذت میبردم بعد یه مدت ازش خواستم که از شوهرش جدا بشه و بامن ازدواج کنه ولی چون یه پسر داشت که چند ماه اش بوود قبول نکرد ولی هر موقع که میخواستم باهاش سکس داشتم بعد یه مدت از ترس شوهرش و چون فامیل بود دیگه از هم جدا شدیم و خونشون رو بردن یه کم دور تر از خونه ما ولی هیچ وقط سکس با لیلا رو فراموش نمیکنم چون خیلی باحال و سکسی و جذاب بود…
..
بله بعد اون مدت و اون قزاییا یه آدم دیگه شده بودم هر کی رو میدیدم بهش نظر میکردم تا رسید به سه تا از زن عمو هام .چون من 6 تا عمو دارم که دو تاشون 20 روز ماه رو عراق بودن یکیشون هم به همین ترتیب کرمان و جیرفت تو کار میوه بودن و زناشون کلی تشنه کیر و سکس بودن… که با هرسه شون سکس کردم ولی به یه جور و کلک دیگه بعدآ براتون تعریف میکنم اینم بگم که کل داستانام واقعی بوده و الان هم ادامه دارن….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.